
وقتی پای کتمان کردن مشکلات شخصی پیش می آمد , تامی ویلهم بی کفایت تر از باقی مردم نبود .1
چند روز پیش نشستم و لیست تمام کارها و اقدامات عمده و قابل ذکری که تویه این سال ها انجام دادم ( اغلب تو 4 5 سال اخیر ) رو تهیه کردم و گذاشتم جلو روم .خیلی هاشون رو حالا که نگاه می کنم چنگی به دل نمی زنه. به خیلی هاشون افتخار نمی کنم. بعضی هاشون رو می تونستم بهتر انجام بدم ای کاش یه کارهایی رو اصلا انجام نمی دادم وکاشکی یه کارهایی رو انجام می دادم.
گاهی اوقات به این فکر می کنم که اگر اون یکی راه یا اون یکی یا اون یکی یا ... رو انتخاب کرده بودم الان زندگیم جور دیگه ای بود ؟ وسوسه انتخاب های گوناگون و گاهی اوقات هم متضاد دست از سرم بر نمی داره . اگه حق انتخاب داشتم کجاهای زندگیم رو جابه جا می کردم ؟ کجاها رو دست کاری ؟ شاید فکر بچه گانه ای باشه . اصلا شاید این خیال ها واسه آدم ها تنبل و بی کارباشه که با زدن این حرف ها می خوان خیالشون رو راحت کنن که نمی تونن و بعد برن یه گوشه ای و ناله سر بدن که نشد . من ازین جور آدم هام ؟ دارم این شکلی می شم ؟ نمی دونم . اما خوب وسوسه و حتی لذت این بازی ( که شاید بیمارگونه هم باشه ) دست از سر آدم بر نمی داره . مثل آدامسی که آدم می ندازه تو دهنش و بارها و بارها می جوه و با اینکه همه شیرینی اش رو دراورده باز به جویدنش ادامه می ده .
اگه آدم همون جوری که چند سال بعد چند سال قبلش رو می دید فکر می کرد یعنی اون فکرا که الان می کرد ,اون تحلیل ها که الان داشت رو اون موقع پیدا می کرد شاید هیچ وقت اشتباه نمی کرد یا لااقل کمتر اشتباه می کردد . کمتر اشتباه کردن خوبه ؟ خیلی ها جواب می دن نه . خیلی ها معتقدن که با اشتباه کردن که آدم چیز یاد می گیره . متوجه هستم آدم ها موفقتر هستن یا ناموفق تر . همه نکته توی اون تره است . شاید اگه انتخاب هام چیز دیگه ای بود الان ادم موفق تر یا دست کن خوشحال تری بودم .به این فکر می کنم آیا حاضر بودم این زندگی الان رو با زندگی دیگه ای که می پسندم و از نظرم مطلوبه تاخت بزنم ؟ جوابشو نمی دونم . چیا رو بدست می آوردم ؟ چی از دست می دادم ؟
به این فکر می کنم که نسبت به آدمی که پنج سال قبل بودم حتما موفق ترم . اما این همه ظرفیت من بوده ؟ آیا نمی تونستم آدم بهتری باشم نسبت به این آدمی که الان هستم ؟ به نیروهایی فکر می کنم که خارج از اراده و اختیارم بودن. این نیروها زندگی همه ما رو کم و بیش تحت تاثیر قرار می دن . اما روراست باشم بیشتر نرسیدن ها و ناکامی ها نتیجه کار خودم . آیا به قدر کافی تلاش کردم ؟
به این فکر می کنم چه قدر این آدمی که الان هستم اون چیزیه که باید باشم یا فکر می کردم می شم یه روز ؟
بچه بودم .چهار یا پنج سالم بود . با مامانم رفته بودیم خراطی خرید کنیم . نمی دونم چی می خواست . سنجاق سر بود . مونجوق بود . نخ , سوزن .یادم نیست . ولی یادمه دلم نمی خواست از مغازه بیرون بیام . نمی دونم برای چی . اصلا برای من نرفته بودیم تو اون مغازه . مامان دستمو گرفته بود منو می کشوند . من زار می زدم ,گریه می کردم , پا می کوبیدم زمین , می گفتم مامان ! من چی می خوام ؟ مامان من چی می خوام ؟ مامان من چی می خوام ؟فکرشو بکن تو اون مغازه که یه دنیا جنس ریخته بود توش , من نمی دونستم چی می خوام .2
به آدم های خوب و دوست داشتنی که توی این سال ها شناختم فکر می کنم . دلم واسه یکی دوتا شون خیلی تنگ شده .بیشتر اونایی که می دونم دیگه هرگز قرار نیست ببینمشون. یه روز صبح پا شدیم و تصمیم گرفتیم دیگه به هم زنگ نزنیم . به همین راحتی مدت هاست که از هم خبر نداریم .
به جاهایی که رفتم فکر می کنم . به خیابابون هایی که حالا بخشی از معناشون رو بدون اون آدم ها از دست دادن .
راست اش گهگداری به تو هم فکر می کنم .
به این که همین الان توی این لحظه داری چی کار می کنی ؟ کجا هستی ؟ یادت هست جفتمون حرف ار سیامک انتصاری پور می زدیم ؟ به آدمی که مرده و حالا این شانس رو پیدا کرده که برگرده به زندگی و تمام کارهایی رو که نکرده توی فرصت دوباره اش برای زندگی انجام بده ؟
به این فکر می کنم که وقتی 40 سالم بشه منم مثل سیامک حسرت این رو دارم که هیچ وقت بهت نگفتم دوستت دارم ؟
دارم از تنها 2 بار زندگی می کنم حرف می زنم .
گفتم با هم . اما دروغ گفتم . چون هیچ وقت ازت نپرسیدم که تو هم این فیلم رو دوست داری یا نه ؟ اما با روحیه ای که ازت سراغ دارم عجیب بود که یه روز ازت میشنیدم که تو هم قد من سیامک رو دوست نداشته باشی .
نمی دونم تو دیگه چه قدر واقعی هستی و چه قدر از خیال من اومدی ؟ همیشه همین طور بودی که من الان فکر می کنم ؟
شما خیلی جون هستین آقای تامسون . آدم خیلی خیلی چیزها یادش می مونه که شما فکرش رو هم نمی کنین .خوب گوش کنید . یه روز تو سال 1896 داشتم با کشتی به اون طرف نیوجرسی می رفتم . وسط راه یه کشتی از کنار ما رد شد که یه دختر روی عرشه اش وایساده بود .لباس سپید تن اش بود . چتر آفتابی هم دست اش . فقط اونو واسه یه لحظه دیدم . در حالی که اون اصلا منو ندید . اما ازون وقت تا حالا همیشه به یاد اون دختر زیبا هستم . 3
به جاهایی که باهات نرفتم فکر می کنم .
چه کتابی دست ات بود ؟ اون پالتو قهوه ای رو پوشیده بودی که بوی خوب جیر می داد یا اون مشکیه که غمگین ات می کرد و جدی ؟ موهات خرمایی بود یا مشکی ؟ کوتاه بود یا بلند ؟
اولین بار که دیدم ات رو می گم .
عجیب !حالا که به آخر حرفام رسیدم دیگه چهره ات رو درست به یاد نمی آرم. تن صدات کم کم داره نا آشنا تر میشه .داره دور میشه .
فکر کنم دارم کم کم فراموش ات می کنم .
همین الان هم فراموش ات کردم .
ببین چه طور دارم فراموش ات می کنم ...
1: دم را در یاب / سال بلو / بابک تبرائی / نشر چشمه / چاپ اول / زمستان 1386
2 : باغ های کندلوس / ایرج کریمی / 1383
3: Citizen Kane / Orson Welles / 1941
شات : جان وین در فیلم : 1939/ Stagecoach / John Ford