Mr & Mrs Snow

یعنی همین جوری ول کنیم بریم , آدم برفی رو تنها بزاریم ؟

خوب چه طوره واسش دوستی , دختری , همسری چیزی  بسازیم ؟ هان ؟ 

و این جوری بود که Mrs Snow وارد زندگی Mr Snow شد!

خوب اولین برف زمستان پیش پیشک ! رسید و من صبح که بیدار شدم دیدم خیابون سفید شده . از اول که قرار نبود  آدم برفی بسازیم ولی جلوی کتابخونه این قدر برف جمع شده بود که حیفمون اومد این فرصت رو از دست بدیم و بزاریم  برف ها بدون لذت  آدم برفی شدن آب شن.

قبول دارم .

Mrs Snow  رومی شد بهتر ساخت. به خصوص دست ها شلخته و بی حوصله تقریبا سرهم بندی شده و از همه بدتر اون دستکش های بی قواره که تقریبا گند زده به میک آپ ایشون . حتی قسمت بالاتنه باید کمی برجسته تر می شد تا حالت ریئل تری پیدا کنه ! اما قبول کنین که ایده گوشواره های سرخ برای ایشون درخشان بود  . برای گوشواره از باغچه جلویی و غنچه های رزی که هوز گل نداده بودن استفاده کردیم .

اما به Mr snow افتخار می کنم . فکر می کنن که کم و بیش حالت مرد خندان و انرژی مثبتی رو داره که قادره  یه زن زیبا رو تو زندگی اش کلی بخندونه و کاری کنه که بهش کلی خوش بگذره !

دماغشون رو هم به یاد نارنجی پوش و و اون جایی که بهداد به حاتمی یه بلوط می ده و لبخند می زنه و می گه بیا اینم جایزت واسه این که زمین رو جارو زدی بلوط گذاشتیم !

البته کلاه منم سرشون هست .

و بالاخره این که هر دو پشت اشون رو کردن به افق ! خودش نکته امیدوارکننده ای واسه زندگی ما ها !

Daydreamer


 تقدیم به کارهایی که هیچ وقت انجام ندادم , حرف هایی که هرگز نزدم.

یه وقت هایی با این که خیلی دقیق  و کلیر  می دونم و می بینیم  کار درست چیه  , که الان باید این کارو بکنم این حرف روبزنم این جا برم اون جا نرم به این آدم ه این رو بگم به اون یکی هیچی نگم  باز کار خودم رو می کنم . یعنی راست اش اصلا هیچ کاری نمی کنم . این قدر دست دست می کنم و تعلل که موقعیت تموم میشه و  هیچی دیگه بعدش پشمیونی می مونه و خودخوری . دققیا نمی فهمم تو اون لحظه ها چه اتفاقی می افته که این جور می شم  .انگار 2 تن وزنه بهم آویزونه که باعث می شن از جام  جم نخورم . مغزم شروع می کنه بی شمار اطلاعات ممکن رو تحلیل کردن وامکانات رو بررسی کردن دست آخر این کار این قدر طول می کشه که فرصت انجام دادن خود اون کاره تموم میشه و من می مونم با کلی پیامدهایی احتمالی که به هیچ دردیم نمی خوره . واقعا هیچ دردی . با این که از قبل می دونم چند ساعت بعدش سر این قضیه اذیت می شم و کلی کلنجار می رم با خودم باز اون لحظه هیچ کاری نمی کنم . کم کم داره واسم به شکل یه چالش در می آد . دوست دارم در لحظه تصمیم بگیرم بدون این که این قدر فکر کنم چی میشه .دست کم این قدر جلوتر پیش بینی نکنم چی میشه .به قول سیامک : این قدر که نگفتنش اذیت ام می کنه نشدنش آزارم نمی ده . یه دفعه یه نفر بهم گفت : تو ازوناش نیستی که هیچ وقت خطر کنی . که گوش کنی ببینی قلبت چی می گه . تو همش می خوای با برنامه ریزی دقیق واسه همه چیز و تحلیل جلو بری . فکر کنم حق با اون بود.

موبایل و سینما

دیروز تو دانشگاه یه ورک شاپ عکاسی خلاق با موبایل برگزار شد . شخصا نگاهم به موبایل و امکانات بی شمارش عوض شد .مدرس اش مهرداد اسکویی بود که چند تا از مستند هاش مثل از پس برقع و روزهای بی تقویم چند جایزه مهم بین المللی هم برده . جدا از موج های مثبتی که به آدم می داد و شور و اشتیاق اش حین تدریس که به ما هم منتقل می شد  دانش و سواد جالب توجه اش هم بود که همراه می شد با لحن و سبک بیانی خاص خودش و آدم رو حسابی سر شوق می آورد و وقتی چند دقیقه بعدش رفتم سر کلاس تجزیه و تحلیل صورت های مالی این قضیه رو بیشتر متوجه شدم ! چندتا فیلم کوتاه نشون داد که واقعا باورش سخت بود با موبایل ساخته شده اما با توضحیات اش در مورد امکانات و قابلیت های فنی دوربین های موبایل تقریبا همه رو اقناع کرد که با این وسیله کوچیک هم میشه کارهای جالب توجه ای انجام داد .

کارگاه که تموم شد آدم این قدر انرژی گرفته بود از حرفاش که دلش می خواست همون جا یه فیلم کوتاه چند دقیقه ای بسازه . به نظرم باید به موبایل ازین به بعد احترام بیشتری بزاریم .

آخر کلاس رفتم پیش اش و ازش تشکر کردم بعد هم پرسیدم : صرفا محض علاقه و کنجکاوی خودم هست ها ولی  شما مستندهای ابراهیم گلستان رو دیدین حتما . خوب نظرتون چیه ؟

لبخند زد و گفت : اون که استاد ماست .  حرف نداره . قلم اش هم خوبه . مستند هاش رو  هم خیلی دوست دارم .

Of Roads and rain

هروقت تو شهر هوا یه طورایی می شه یا من خودم جورای خاصی می شم یا اصلا می خوام یه ترک موزیک خوب گوش کنم می رم سراغ این :

I've been walking in the same way as I did

And missing out the cracks in the pavement

And tutting my heel and strutting my feet

"Is there anything I can do for you dear? Is there anyone I could call?

No, and thank you, please madam, I ain't lost, just wandering"

I like it in the city when the air is so thick and opaque

Hometown Glory / Adele

ب . ن : متاسفانه اسم عکاس  رو نمی دونم .

Jean & Nana

دیروز تو سینماتک, ژاندارک رو دیدم .

توی تاریکی سالن بغض کرده بودم و دلم می خواست گریه کنم .

حالا می فهمم چرا Nana اشک می ریزه ...

The Passion of Joan of Ark / Carl Theodor Dreyer / 1928

My Life To Live / Jean Luc Godard/ 1962

به چی داری فکر می کنی امیرساسان ؟

وقتی پای کتمان کردن مشکلات شخصی پیش می آمد , تامی ویلهم بی کفایت تر از باقی مردم نبود .1

چند روز پیش نشستم و لیست تمام کارها و اقدامات عمده و قابل ذکری که تویه این سال ها انجام دادم ( اغلب تو 4 5 سال اخیر )  رو تهیه کردم و گذاشتم جلو روم .خیلی هاشون رو حالا که نگاه می کنم چنگی به دل نمی زنه. به خیلی هاشون افتخار نمی کنم. بعضی هاشون رو می تونستم بهتر انجام بدم  ای کاش یه کارهایی رو اصلا انجام نمی دادم وکاشکی یه کارهایی رو  انجام می دادم.

 گاهی اوقات به این فکر می کنم که اگر اون یکی راه یا اون یکی یا اون یکی یا ... رو انتخاب کرده بودم الان زندگیم جور دیگه ای بود ؟ وسوسه انتخاب های گوناگون و گاهی اوقات هم متضاد دست از سرم بر نمی داره .  اگه حق انتخاب داشتم کجاهای زندگیم  رو جابه جا می کردم ؟ کجاها رو دست کاری ؟ شاید فکر بچه گانه ای باشه . اصلا شاید این خیال ها واسه آدم ها تنبل و بی کارباشه  که با زدن این حرف ها می خوان خیالشون رو راحت کنن که نمی تونن و بعد برن یه گوشه ای و ناله سر بدن که نشد . من ازین جور آدم هام ؟ دارم این شکلی می شم ؟  نمی دونم . اما خوب وسوسه و حتی لذت این  بازی ( که شاید بیمارگونه هم باشه ) دست از سر آدم بر نمی داره . مثل آدامسی که آدم می ندازه تو دهنش و بارها و بارها می جوه و با اینکه همه شیرینی اش رو دراورده باز به جویدنش ادامه می ده .

اگه آدم همون جوری که چند سال بعد چند سال قبلش رو می دید فکر می کرد یعنی اون فکرا که الان می کرد ,اون تحلیل ها که الان داشت رو اون موقع پیدا می کرد شاید هیچ وقت اشتباه نمی کرد یا لااقل کمتر  اشتباه می کردد . کمتر اشتباه کردن خوبه ؟ خیلی ها جواب می دن نه . خیلی ها معتقدن که با اشتباه کردن که آدم چیز یاد می گیره .  متوجه هستم آدم ها موفقتر هستن یا ناموفق تر . همه نکته توی اون تره است . شاید اگه انتخاب هام چیز دیگه ای بود الان ادم موفق تر یا دست کن خوشحال تری بودم .به این فکر می کنم آیا حاضر بودم این زندگی الان رو با زندگی دیگه ای که می پسندم و از نظرم مطلوبه تاخت بزنم ؟ جوابشو نمی دونم . چیا رو بدست می آوردم ؟ چی از دست می دادم ؟ 

به این فکر می کنم که نسبت به آدمی که پنج سال قبل بودم حتما  موفق ترم . اما این همه ظرفیت من بوده ؟ آیا نمی تونستم آدم بهتری باشم نسبت به این آدمی  که الان هستم ؟  به نیروهایی فکر می کنم که خارج از اراده و اختیارم بودن. این نیروها زندگی همه ما رو کم و بیش تحت تاثیر قرار می دن . اما روراست باشم بیشتر نرسیدن ها و ناکامی ها نتیجه کار خودم . آیا به قدر کافی تلاش کردم ؟ 

به این فکر می کنم چه قدر این آدمی که الان هستم اون چیزیه که باید باشم یا فکر می کردم می شم یه روز ؟

بچه بودم .چهار یا پنج سالم بود . با مامانم رفته بودیم خراطی خرید کنیم . نمی دونم چی می خواست . سنجاق سر بود . مونجوق بود . نخ , سوزن .یادم نیست . ولی یادمه دلم نمی خواست از مغازه بیرون بیام . نمی دونم برای چی . اصلا برای من نرفته بودیم تو اون مغازه . مامان دستمو گرفته بود منو می کشوند . من زار می زدم ,گریه می کردم , پا می کوبیدم زمین , می گفتم مامان ! من چی می خوام ؟ مامان من چی می خوام ؟ مامان من چی می خوام ؟فکرشو بکن تو اون مغازه که یه دنیا جنس ریخته بود توش , من نمی دونستم چی می خوام .2

به آدم های خوب و دوست داشتنی  که توی این سال ها شناختم فکر می کنم . دلم واسه یکی دوتا شون خیلی تنگ شده .بیشتر اونایی که می دونم دیگه هرگز قرار نیست ببینمشون. یه روز صبح پا شدیم و تصمیم گرفتیم دیگه به هم زنگ نزنیم . به همین راحتی  مدت هاست که از هم خبر نداریم . 

به جاهایی که رفتم فکر می کنم . به خیابابون هایی که حالا بخشی از معناشون رو بدون اون آدم ها از دست دادن .

راست اش گهگداری به تو هم فکر می کنم . 

به این که همین الان توی این لحظه داری چی کار می کنی ؟ کجا هستی ؟  یادت هست جفتمون حرف ار سیامک انتصاری پور می زدیم ؟ به آدمی که مرده و حالا این شانس رو پیدا کرده که برگرده به زندگی و تمام کارهایی رو که نکرده توی فرصت دوباره اش برای زندگی انجام بده ؟ 

به این فکر می کنم که وقتی 40 سالم بشه منم مثل سیامک حسرت این رو دارم که هیچ وقت بهت نگفتم دوستت دارم ؟   

دارم از تنها 2 بار زندگی می کنم حرف می زنم . 

گفتم با هم  . اما دروغ گفتم . چون هیچ وقت ازت نپرسیدم که تو هم این فیلم رو دوست داری یا نه ؟ اما با روحیه ای که ازت سراغ دارم عجیب بود که یه روز ازت میشنیدم که تو هم قد من سیامک رو دوست نداشته باشی .

نمی دونم تو دیگه چه قدر واقعی هستی و چه قدر از خیال من اومدی ؟ همیشه همین طور بودی که من الان فکر می کنم ؟

شما خیلی جون هستین آقای تامسون . آدم خیلی خیلی چیزها یادش می مونه که شما فکرش رو هم نمی کنین .خوب گوش کنید . یه روز تو سال 1896 داشتم با کشتی به اون طرف نیوجرسی می رفتم . وسط راه یه کشتی از کنار ما رد شد که یه دختر روی عرشه اش وایساده بود .لباس سپید تن اش بود . چتر آفتابی هم دست اش . فقط اونو واسه یه لحظه دیدم . در حالی که اون اصلا منو ندید . اما ازون وقت تا حالا همیشه به یاد اون دختر زیبا هستم . 3

 به جاهایی که باهات نرفتم فکر می کنم . 

چه کتابی دست ات بود ؟ اون پالتو قهوه ای رو پوشیده بودی که بوی خوب جیر می داد یا اون مشکیه که غمگین ات می کرد و جدی ؟ موهات خرمایی بود یا مشکی ؟ کوتاه بود یا بلند ؟

اولین بار که دیدم ات رو می گم .

عجیب !حالا که به آخر حرفام رسیدم دیگه  چهره ات رو درست به یاد نمی آرم. تن صدات کم کم داره نا آشنا تر میشه .داره دور میشه .

فکر کنم دارم کم کم  فراموش ات می کنم . 

همین الان هم فراموش ات کردم . 

ببین چه طور دارم فراموش ات می کنم ...

1: دم را در یاب / سال بلو / بابک تبرائی / نشر چشمه / چاپ اول / زمستان 1386

2 : باغ های کندلوس / ایرج کریمی / 1383

3:  Citizen Kane  /  Orson Welles / 1941

شات : جان وین در فیلم : 1939/  Stagecoach  / John Ford

!You're So Cool

من باید این همه راه رو از اتوبان ها و میان برهای تالاهاسی فلوریدا می اومدم تا برسم به دیترویت تا عشق حقیقی ام  رو پیدا کنم . اگه یه ملیون سال هم به این موضوع فکر می کردم هیچ وقت حدس نمی زدم عشق خقیقی و دیترویت ربطی به هم داشته باشن . تا امروزم اتفاق هایی که افتاد به نظرم مثل  یک رویای دست نیافتنی می آد ما این رویا واقعی بود و زندگی ما رو برای همیشه عوض کرد . 

بعضی اوقات از کلارنس می پرسیدم چرا دوره ما داره تموم میشه ؟ و این که چرا دنیای آدم هایی مثل ما داره نابود میشه ؟ و اون جواب می داد : این طوریه دیگه . اما یادت باشه نیمه پر لیوان رو هم ببینی . 

عشق همیشه همین جوره دیگه . 

وسط شلوغی اون روز , وقتی که چیزی جز صدای گلوله ها رو نمی شنیدم و تنها بوی خشونت و خون ریزی به مشامم می رسید به گذشته نگاه کردم و این که چه قدر فکرهام حقیق و شفاف بود .  سه کلمه مدام توی ذهنم مثل نواری که گیر کرده باشه  تکرار می شد : تو خیلی باحالی  ! تو خیلی باحالی ! تو خیلی باحالی !

بعضی وقت ها کلارنس ازم می پرسه : اگه من می مردم تو چی کار می کردی ؟ اگه اون گلوله 2 اینچ این ورتر می خورد ؟

خوب من همیشه لبخند می زنم . انگار که نمی خوام با یه جواب خشک و خالی راضی اش کنم اما همیشه این کارو میکنم . بهش می گم اگه این طور شده بود منم دلم می خواست بمیرم . اما بعد کم کم اون خواستن مرگ هم مثل آخرین  نور ستاره ها دم صبح محو می شد و شاید خیلی چیزها مثل چیزهایی می شدن که الان هستن به جز  این که من دیگه این اسم رو رو پسرمون نمی ذاشتم : 

الویس !

مونولوگ آلاباما  

True Romance /  Tony Scott/1993

*اسم پست  یکی از دیالوگ های  آلابامائه که آخرای فیلم روی دستمال کاغذی می نویسه می ده به کلارنس .

ب . ن : این ترک 11 ست از موزیکی که هنس زیمرواسه فیلم ساخته .دست کم  2 بار توی 5 دقیقه طول ترک به طور کامل تغییر لحن و فضا و به خصوص آلات موسیقی  میده . دست آخر  چنان  تغییر کرده که به سختی میشه باور کرد که اون تم بازیگوش و پر از امید و سرخوش  ثانیه های اول تبدیل به این ملودی شوم و دلهره آورو تا حدی اسرار آمیز اواسط ترک شده  و در نهایت رسیده به اون 2 دقیقه درخشان غم انگیز و نوستالژیک آخر . این موزیک کاملا حال و هوای فیلم های دهه 80 و اوائل 90 رو تداعی می کنه .شاید به نظر خیلی ها الان دمدمه شده باشه این شکل از موزیک  یا یه به قول آلاباما دوره اش تموم شده باشه اما من  به خاطر ساختار  تیکه تیکه و حتی شلخته و بی نظم اش و اون حس اندوه و تراژیکی که تو لحظات پایانی اش داره دوست اش دارم . خود فیلم البته قصه اش جداست . جایی کنار فیلم های محبوب عمرم پیدا کرده ...

 True Romance soundtrack _ Hans Zimmer_ Amid The Chaos Of The Day

شیراز ناز من کجا رفته است ؟

آن شب کنار پنجره بودیم .

آن روز در قطار عجب سال ها گذشت . امشب در خانه اش حمیده خوابیده است .آن روز در کوپه هم اتاقی ها پوکر می زدند . پرسید : (( اهل شیرازین ؟ ))

در راهرو کنارپنجره بودیم .موهای اوحنایی بود و دخترش کنارش بود و مادرش در کوپه زیر سرانداز خوابیده بود. ازشیراز حرف میزدیم .میگفتیم شهری از آن بهتر در دنیا پیدا نمی شود. اردیبهشت در کوچه های کهنه چه بوی بهار می پیچید . وقتی که توت میاید از شاخه های گل برایش یک حجله می سازند . شیراز ما خوب است . شیراز مردمان با صفا دارد . درباغ های مسجد بردی ما آی شیطنت کردیم !دنگ برنجکوب یها را به یاد میاری ؟!شب های نیمه شعبان بازار جشن می گرفت .از سقف چارسو یک منقل پر از آتش وارونه آویزان بود . از بوی گرم دکان نخود بریزی من کیف می کنم . روزها ی روی کوه ,  و زوزه های توره ها از دور ,  شب های تابستان . شیراز شهر حافظ و سعدی است . شیراز شهر گل و عشق است .بازوبه بازوی هم می زدیم و با هم  از پنجره به بیرون نگاه می کردیم . در غربت قطار شیراز حس اصلی ما را در خود گرفته بود . با ضربه صدای چرخ گذشته بود و یاد کودکی و دود و بوی بارشین صبح های زود که پیرزن زغال می گراند ,جستن جرقه ها و داد دور دختری که شیر می فروخت و پشت شیشه های سرخ و زرد و آبی مشبک درک , صبح , نرم مثل بوی نان تازه می دمید .

شب در نورماه سحر می شد و کوه ها به ضرب اهرم پیوسته قطار از پشت پنجره می رفتند تا دشت صاف با بوی بوته ها و روشنی صبح باز شد رسید .

(( انگار صبح شد ؟))

(( ما دیشب نخوابیدیم .))

ما تا صبح پهلوی هم کنار پنجره بودیم . دیگر شب رفته بود و خلوت کم نورراهرو در آشکاری یک صبح گرم می پیوست . گفت (( تا آفتاب در نیومده یه چرت خواب می چسبه . ))

گفتم (( شب خوشی گذشت ))

گفت (( انگار سال ها ما دوست بوده ایم ))

خندید و گفت (( شب به خیر )) که ناگهان دیگر در بازوانم بود و گرمی نفس اش بود با لغزندگی شور لب هایش و مهره های تیره پشت اش و نرمی پرپستان و این تب تمام تنش . این تب فرا رونده گیرنده , با لحظه ای که حد زمانی نداشت و می کشید و آن گاه دستگیره را که کشید که در باز شد و تو رفتیم . در بوسه ای که طعم خون می داد , در نرمی حنائی موهایش گفت : (( اما چه قدر حرف می زنی ! )) در گفتن لب هایش به بینی و لبم می خورد .

آن وقت من نفس کشیدم او عطر کشتزار درو کرده را می داد .

گفتم (( گفتی تا آفتاب در نیومده )) و باقی دربوسه ای که می غلتاند ناگفته ماند و غلتیدیم و تخت تنگ بود و از لای پرده نور می آمد و قطاربا ضربه مصر اهرم ها با جنبش مداوم گهواره وار و حس بودن در آن ,  در ذهن در لای پلک تنگ پر از سایه های سحر, در مایع مگاه که از قعر قلب می آمد وا می رفت و حس هستی خواهنده دهنده نالنده ای که از لذت درزیر لرزه بود و می لرزید و می لرزاند که ناگهان صدایی گفت : (( پتیاره بسه ته دیگه کولی! دس کم یواش صدا کن ))

و هر چه بود رفت و دیگر نبود و گیجی تهی شدن ناگهانی بود و سرکه گرداندم دیدم دختر که کوچک بود در نیم خیز خواب آلود روی تخت بالایی ازترس مات خیره مانده است و پیره زن از روی تخت خود پایین آمد و رفت و پرده را پس زد و نور نور مرده منفی اتاق را پر کرد _ اتاق تنگ پر از ضربه صدای قطار , که همچنان می رفت , پر از غریبه بودن و بیرحمی و نگاه های نامعلوم , نادیده که روی من میریخت .

از جا بلند شدن و خود را آماده کردن برای رفتن آسان نبود .

مد و مه / ابراهیم گلستان / نشر روزن / 1348

 The Cranes Are Flying / Mikhail Kalatozov's / 1957 :  شات 

با احترام برای آقای گریک تولند

به نظرم هر دوی ما تنهائیم . می خوای بدونی امشب قبل از اینکه بهترین لباس ام رو خراب کنم  می خواستم چی کار کنم ؟ داشتم می رفتم به انبار وست منهتن برای زنده کردن جوونی هام ...

دیالوگ چارلی کین به سوزان الکساندر 

تجربه تماشای این فیلم توی سینما تک قلهک با کیفیت و صدای عالی  و پرده عریض( حدود 2 ماه پیش)  و بعد 3 بار توی نمایش خونگی ( تا به الان ) واقعا شگفت انگیز بود. باید اعتراف کنم همشهری کین اثر جاودیی رو من گذاشت و اگر بعد ها که فیلمساز بزرگ و مطرحی شدم !!! توی کنفرانس خبری به مناسبت بردن نخل طلای کن یا اسکار از من بپرسن  کدوم فیلم باعث شد تو مطمئن بشی که می خوای کارگردان شی  قطعا جواب من کین خواهد بود .

اصلا فیلم هیچ ربطی از نظر کیفی و اتمسفر به سینمای زمان خودش و حتی الان نداره و در کمال صداقت و شجاعت و سلامت عقل و بدون ذره ای جوگیری باید اعتراف کنم از تمام فیلم ها و مولف های  که من دیدم و دوست داشتم و ستایش می کردم و می کنم و محبوبم بودم  یه قدم ( بلکم چند قدم ) جلوتره . حتی هیچکاک تپل و حتی تر سرگیجه و اسکاتی عزیز . 

فکر می کردم قراره فیلمی رو ببینم که صرفا از نظر تکنیکی منو تحت تاثر قرار بده ( مثل بیشتر فیلم های اروپایی که بیشتر با عقل و منطق آدم سر و کار دارن و کمتر احساس ) و شگفت زده ام کنه . اما وقتی توی اون تاریکی سکانسی که تامسون خبرنگار رفته پیش برنشتاین و داره به قصه موفقیت کین تو اداره روزنامه اینکوایر گوش می ده و اون بیرون تو پیش زمینه داره بارون می باره و رعد و برق می زنه  ولز و تولند جوری این صحنه رو غم بار و دلتنگ کننده و تاریک نورپردازی و میزانسن دادن ( انگار عصر جمعه رو با تمام وجود درک کردن )  که من می خواستم اصلا پاشم برم بیرون یه فصل گریه کنم بعد بر گردم . 

یا اون جایی که کین می ره توی خونه سوزان الکساندر و به پیانو زدن اش گوش می ده حس و حال عجیبی هست که آدم می خواد مچاله شه . 

این که چه جور ولز  با موفقیت و جسورانه دست کم از 5 تا راوی برای روایت قصه اش استفاده کرده و یا چه طور 3 4 تا ژانر رو باهم ترکیب کرده و  یا استفاده هدفمند و هوشمندانه ای که ازصدا می کنه یا قضیه معروف عمق میدان و برداشت های بلند و فلاش بک های تودرتو و اصلا قضیه تدونی موازی نیوز آن مارچ با خود زندگی کین می طلبه آدم بشینه یه سر ی کامل مقاله در مورد فیلم بخونه اما حرف من فقط اینه که فیلم همون قدر که تو این زیمنه ها تو اوج از نظر سرگرم کنندگی و تاثیر گذاری حسی رو مخاطب هم برنده میشه . 

اصلا  این شخصیت چند بعدی و پیچیده چارلی کین و جذابیت مرگبار و ویران گری که برای آدم های دوربرا ش داره واسه از جذاب ترین بخش های فیلم . شخصیت به شدت مغرور متکبر و قدر تمند خودخواه باهوش و  البته تنها و زخم خورده با نیروی ویران گر( من عاشق همچین  شخصیت هائیم ) که به تدریج زندگی خودش و اطرافیانش  رو نابود می کنه . در واقع کین از نمونه های عالی شخصیت هایی که هم عاشق اش می شی و هم ازش بدت میاد . 

راست اش حالا دیگه  باید اعتراف کنم  نفر اول واسه من ولز و کین و نفر دوم با چند تا  تا فاصله فیلمساز دیگه ای ( تارکوفسکی هم همچین جمله ای در مود برسون داره که من الان ازون دزدیمش ) و این فیلم اصلا نگاه من به سینما رو به کل دگرگون کرد و به قول امیر نادری رسما منو کله پا کرد .اصا به شکل عجبی توی این مدت دارم سعی می کنم فضاها ی دوروبرم رو گرک تولندی ! ببینم و قاب بندی کنم و نور بدم  .

این فیلم دقیقا کارو رو با من کرد و اثری رو گذاشت  که توی ادبیات ابراهیم گلستان , سلین و سفربه انتهای شب و تصویر مرد هنرمند در جوانی انجام داده بودن . 

ب . ن : حق با نسل قبل بود . فیلم ها روی پرده به کل فرق دارن با اون چیزی که ما توی مانیتور 20 اینچی خونمون می بینیم و قادر نیستن حتی 20 درصد شکوه این فیلم ها رو نشون بدن . 

ب . ب . ن : واقعا سعی خودم رو کردم یه ستایشنامه در خور و شایسته برای فیلم بنویسم .اما الان که نگاه می کنم می بینم تقریبا ر... حیف .

ب . ب . ب . ن : تویه یه مصاحبه از آلن رنه خوندم که سارتر وقتی فیلم رو تو نمایش اولش تو آمریکا دیده بوده گفته فیلم به درد نخوری و ما قبلا ازین کارا تو سینمای خودمون کردیم ! از همه جالب تر  واسه من تحلیل به شدت جذاب  خود رنه است که می گه فرانسوی ها فکر میکردن فقط خودشون آدم ان ! ( نقل به مضمون ) و آمریکایی ها یه مشت گاوچرون ان که بلد نیستن فیلم تفکر برانگیز و جدی  بسازن ! 

احترام السادات ! گوش می کنی ؟

من  هیچ وقت اون قدرها فن مامان بزرگ ها نبودم ( جز به اون فیلم کوتاه فوق العاده  لینچ که اسمش هم هست مادربزرگ ) . این جور آدم ها رو  زیاد نمی شناسمشون ( در واقع علاقه خاصی هم بهشون ندارم ) شاید چون برای من هرجفتشون زود رفتن. خیلی قبل تر ازین که من هیچ جور رابطه تعریف شده و عاطفی و خاصی بتونم  باهاشون پیدا کنم . یا بوی پوست بدن اشون یادم بمونه .قبلنا زیاد دلتنگ این غیبت می شدم علی الخصوی وقت هایی که یکی می اومد و تعریف می کرد واسم دیشب خونه مادر بزرگ اش بوده یا فردا که عید  قراره برن همگی پیش اش (خیلی هم به حالشون  غبطه می خوردم ) حالا اما حس خاصی ندارم . اون ها مثل بی شمار آدم دیگه قبل و بعد از خودشون اومدن یه مدتی توی این دنیا زندگی کردن و بعد رفتن پی کارشون . چهره هاشون رو درست به یاد ندارم .حالا این جا فیلمی داریم که درباره دو تا مادربزگ ( مادر البته ) فداکار و کمی هم خل وضع و نوه شیطون اشون ه و پسرهای شهدیشون  . راستش اش هرچی زور زدم سر دربیارم از دنیای این 2 تا مادر نتوستم . من اصلا این  دنیای عتیقه  اون ها  رو نمی فهمم و نمی شناسم و دوست هم ندارم . اون ردیف قوطی های چای  و ترشی و کتری و قوری سوخته و گاز 4 شعله چارچوب های قهوه ای چوبی و ... هیچ حس و معنایی تو من ایجاد نمی کنه . دنیا بیرون از خونه فروغ و احترام رو تا حدی  می شناسم . همون دنیای آلوده و خشن و خطرناک و مشکوک  با رنگ های خاکستری و فلزی اش که تضاد و تقابل مشخصی با دنیای خوش رنگ و سبز و زنده رنگارنگ خونه مادر بزرگ داره .

اصلا نمی فهمم  این ها چه جور آدم هایی ان که این قدر خوب ان و مهربون ان و مثبت ان و همش قربون صدقه هم می رن و حواسشون به هم هست و نگران همم ؟  چرا همه توی اون خونه این قدر خوبن ؟ اون خونه با حوض وگلدون هاش ( که هر دفعه پرویز پور صمیمی میاد به شکل ضابلویی خودشون رو تو کادر جا می دن ) چی داره که همه رو انسان و لطیف و مهربون می کنه ؟ این حجم از خصوصات مثبت آدم رو واقعا کلافه می کنه . خود آدم های توی فیلم ازین همه خوبی حالشون بد نمیشه ؟!

این خانوم احترام چرا این قدر به فکر همه است ؟ حتی یادش می مونه واسه اون مهندس های نقشه کش هم غذا ببره . شاید چون این جور اون فداکاری آخر توجیح میشه . آدم  رو یاد این  سریال های بی مزه و مزخرف تلویزونی می ندازه که همه بابابزرگ مامان بزرگ ها توش خوبن و خونه های حوض دار قدیمی  مامن آرامش و زیبایی  و محبت  تصویر میشه  !

قرار بوده ایثار این مادر آدم رو تکون بده و تحت تاثیر قرار بده . واسه من برخلاف اون نوه هه همچین اتفاقی نیفتاد . احساس می کنم مثلا  ایثار چاپلین توی لایم لایت یه لایه های انسانی تازه ای به من داد که همیشه باهام می مونه اما این جا با خودم می گم که ته اش که چی ؟

چون فیلم شخصیت منفی درست و درمونی  تقریبا نداشت ( که اقلی کم یه کشمکش جون دار با شخصیت های فرشته گونه فیلم پیدا کنه و فیلم رو ازین حجم کشنده کسالت و کندی  نجات  بده )  کارگردان تمام تلاش اش رو کرده بود که این نقش رو کارکتر صابر ابر ایفا کنه .اما علی رغم نیت  کارگردان از قضا همین نقش جذاب ترین کاراکتر فیلم واسه من بود . اما طبق معمول این جور فیلم ها شخصیتی که منطقی تر از بقیه باشه و کارش رو انجام بده و نخواد رمانتیک بازی  دار بیاره کنه چوب دو سر فلان میشه و از چپ و راست فحش می خوره بد من  ماجرا میشه . آخرش هم متهم میشه و طعنه می خوره  که معلوم میخوای کجا بری !

من بازی احترام رو خیلی خیلی دوست داشتم . این زن نقش اش رو عالی بازی کرده بود . جایی که فروغ می ره پیش پسر شهیدش  حرکت نرم و ظریف دوربین ناگهان زندگی  و حرکت  نفس به اون  فضای علی القاعده مرده ( پر از پیکر شهید )  می  ده . پلان آخر فیلم احترام هم انگار خودش می شه یه دونه عکس توی قاب و تبدیل میشه به خاطره . پسر شهیدی که داریوش و فرهاد گوش می کنه تصویر متفاوتی ازین جور آدم ها می سازه . درک و فهم و البته جرئت کارگردان تو نمایش این حقیقت ناگزیر  که دنیای این آدم ها تموم شده و در معرض زوال و نابودیه ( احترام که مرد و فروغ هم چند روز بعد ترش احتمالا میره ) قابل احترام . اون پلانی که احترام از میون ماشین های اسقاطی رد میشه فوق العادست  . وقتی میشینه رو نیمکت بنیاد شهید پشت سرش دیوارهای سفید داره رنگ تازه ای می خوره و احترام با اون چادر سیاش معلوم که دیگه جاش توی این دنیای در حال تغییر نیست . استفاده کارگردان از رنگ جالب و کم و بیش متفاوت ( بهترین اش جایی که احترام کنار اون نرده های آبی بغل استخر برکه واساده و اون سوپور دورتراش  بالباس نارنجی )  هرچند شاید خلی اوقات پذیرفتنی نباشه مثلا چرا اون خونه باید به این شکل غراق آمیز این قدر خوش رنگ باشه .

بوسیدن  انگار واسه آدم هایی از یه قرن دیگه ای  ساخته شده بود . به شکل عجیبی دور از روزگار  من بود .شاید هم واسه کسایی که این جور فضاها رو تجربه کردن فیلم خوبی باشه . اما ساز ندش شبیه این بابا بزرک های معنوی !  بود که مدام نوه هاشون رو به انجام عمل خیر نصیحت می کنن  کارگردانی هم این قدر معمولی بدون هیچ گونه جاه طلبی و خلاقیت خاصی بود که آدم حوسله اش سر می رفت .  این جور وقت ها آدم قدر کارگردان شاداب و جو,ن و سرزنده و بازیگوشی مثل مهرجویی 70 و چند ساله رو ( حتی تو فیلم های نه چندان خوب اش ) بیشتر می دونه

ب. ن : به پیشنهاد یکی از دوستان این روزا دارم لبوم رومی 2 رو از سینا سرلک و پدرام درخشانی گوش  می دم . این آهنگ رو از آلبوم خیلی خیلی دوست دارم : 

زهی عشق / سینا سرلک , پدرام درخشانی 

نه دامی است و نه زنجیر / همه بسته چرائیم ؟ 

?Should i give up, Or should i just keep chasing pavements

اما : اون زمان که تو دانشگاه بودیم خیلی  وقت قبل از اینکه  حتی با هم حرف بزنیم , من خیلی تو کفت  بودم .مسخرست . می دونم . ولی وقتی اون شب , تقریبا اون کار رو کردیم , نمی تونستم باور کنم . شعر و همه چی می نوشتم . در این مورد چی باید بگی ؟

دکستر : خوب خودم می دونستم .

اما : منظورت چیه که می دونستی ؟

دکستر : خوب یه جورایی حدس زده بودم . با اون همه نامه های احساسی و نوارها . ادامه بده بعد چی شد ؟

اما : کم کم شناختم ات بعد دیگه  از سرم افتادی !

دکستر : اما !اگه می تونستم فقط بهت یه هدیه بدم ... یه هدیه برای باقی  عمرت ... می دونی بهت چی می دادم ؟ اعتماد به نفس .

اما :  فکر می کردم از شرت خلاص شدم ... اگه بهم خیانت کنی ...

دکستر : نمی کنم اما ...

اما : منو رها کنی , قلبمو بشکنی یا پشتمو خالی کنی , می کشمت ...

دکستر : اینکارو نمیکنم.

اما : قسم می خوری ؟

دکستر : آره ... قسم می خورم ... قسم می خورم ...

One Day / Lone Scherfig / 2011

ب . ن : ای بابا ... ای بابا ...  این خانوم هاتاوی با اون عینک دور فلزی  و بوت های سیاه اش چرا این قدر خوب ؟ریچل گت مرید کنار و محترم  چرا تا حالا این آس های اکت اش رو نکرده بود ؟ مگه چند سال از ساخته شدن فیلم می گذره که به این زودی کنار مدیسون کانتی , آلویز , وانس , اتونمنت , سیتی آو انجل , سان رایس و سان ست و ...  جز  عاشقانه های کلاسیک  من شد ؟

عشق و مهر که من متفرم  از ته دل از اول مهر و این خانوم جنیس دوست داشتنی

...به هر حال زندگی در گذرش چیزی را به آدم تحمیل می کند که هر چه قدر هم بخواهی از عشق های کلیشه ای پرهیز کنی و هر چه قدر هم سعی کنی آزادگی ات را حفظ کنی و با تعابیری که از عشق رایج است کنار نیایی و تعبیر شخصی داشته باشی , به آن مبتلا هستی .نمی توانی از خیلی چیزها فرار کنی . عملا نمی شود از عشق های کلیشه ای _ و راحت می گویم کلیشه ای _ پرهیز کنی . همین جا بگویم که تعبیر من از عشق متاسفانه کلیشه است .هرچه قدر که می گذرد می بینم تکراری است .یک الگوی ثابت و همیشگی و تکرار شونده است . ماجرایی است که برای من برای دیگران و برای همه تکرار می شود .وقتی این گریپ حادث می شود فرهنگ , روشنفکری , اندیشمندی , هیچ جور نمی تواند روی آن تاثیر بگذارد . با هر فرهنگی و پس زمینه ای غنا و فقر بی سوادی و دانش بسیار وقتی آنفولانزا می شوی دچار یک نوع عوارض می شوی .برای همین می گویم عشق یک کلیشه است . چیزی که اطلاعات , فرهنگ و دیدگاه های شخصی تو نتواند در آن تعدیل یا تغیری ایجاد کند یک کلیشه است . وقتی دچارش می شوی تبدیل می شوی به یک موجود پیش پا افتاده , سطحی , متوقع خودخواه و عصبی .این حاصل عشق است .اگر عاشق باشی و بتوانی به عنوان یک روشنفکر عشقت را مدیریت کنی از فرهنگت استفاده کنی تا این بحران را مدیریت کنی می شود با عشق به خوبی سر کرد اما میبینی  که توانش را نداری . عشق با خودش فقط کلیشه می آورد و درواقع مدیریت اش دشوار است .

بحران بخشی از عشق است . نمی توانیم فکر کنیم که دو انسان که به طور کلی با هم متفاوت اند درکنار همدیگر زندگی عاشقانه داشته باشند و سال ها ادامه بدهند . من هر چه می شنوم همه دارن از همه می نالند , پس ناگزیرم نتجیه بگیرم که ذات کار ایراد دارد . نمی دانم این جمله درخشان را چه کسی گفته و لی درخشان است که : (( عشق نتیجه یک سوتفاهم است و وقتی به تفاهم رسیدید عشق کم می شود .))

زمان عشق زمان کوتاهی است . طلوع و غروب خورشید فقط زیبا نیستند بلکه تو را در نور امنی می برند ولی ظل آفتاب توان تو را می گیرد و عشق ظل آفتاب است . وقتی طلوع آفتاب را ستایش می کنی باید یاد ظل آفتاب هم باشی . عشق ثابت نیست . در یک وضعیت نمی ماند , مدام در حال تغیر است .واقعیت این است که عشق را نمی شود مدیریت کرد . نمی توانی ان را از آن خود کنی .

عشق نوعی ناکامی جبری همراهش دارد . اگر این را پذیرفتی به عنوان یک نشئه و خلسه بسیار لذت بخش می توانی از آن لذت ببری . همه هنرت باید این باشد که بتوانی زمان این نئشگی را طولان یتر کنی .

می دانم که این گفتگو کلی دشمن جدید برایم خواهد تراشید ولی از همه دشمنان جدید می خواهم که دو سه سالی صبر کنند بعد با هم صحبت می کنیم

از گفتگوی عباس کیارستمی با امید روحانی / ماهنامه تجربه / مرداد1391

ب . ن : می فرمایند که :

One of these mornings
You're gonna rise, rise up singing
You're gonna spread your wings
Child, and take, take to the sky
Lord, the sky
 

عکس :  Janis Joplin with Big Brother and the Holding

شعر از ترانه : Summertime از Janis Joplin