آن شب کنار پنجره بودیم .

آن روز در قطار عجب سال ها گذشت . امشب در خانه اش حمیده خوابیده است .آن روز در کوپه هم اتاقی ها پوکر می زدند . پرسید : (( اهل شیرازین ؟ ))

در راهرو کنارپنجره بودیم .موهای اوحنایی بود و دخترش کنارش بود و مادرش در کوپه زیر سرانداز خوابیده بود. ازشیراز حرف میزدیم .میگفتیم شهری از آن بهتر در دنیا پیدا نمی شود. اردیبهشت در کوچه های کهنه چه بوی بهار می پیچید . وقتی که توت میاید از شاخه های گل برایش یک حجله می سازند . شیراز ما خوب است . شیراز مردمان با صفا دارد . درباغ های مسجد بردی ما آی شیطنت کردیم !دنگ برنجکوب یها را به یاد میاری ؟!شب های نیمه شعبان بازار جشن می گرفت .از سقف چارسو یک منقل پر از آتش وارونه آویزان بود . از بوی گرم دکان نخود بریزی من کیف می کنم . روزها ی روی کوه ,  و زوزه های توره ها از دور ,  شب های تابستان . شیراز شهر حافظ و سعدی است . شیراز شهر گل و عشق است .بازوبه بازوی هم می زدیم و با هم  از پنجره به بیرون نگاه می کردیم . در غربت قطار شیراز حس اصلی ما را در خود گرفته بود . با ضربه صدای چرخ گذشته بود و یاد کودکی و دود و بوی بارشین صبح های زود که پیرزن زغال می گراند ,جستن جرقه ها و داد دور دختری که شیر می فروخت و پشت شیشه های سرخ و زرد و آبی مشبک درک , صبح , نرم مثل بوی نان تازه می دمید .

شب در نورماه سحر می شد و کوه ها به ضرب اهرم پیوسته قطار از پشت پنجره می رفتند تا دشت صاف با بوی بوته ها و روشنی صبح باز شد رسید .

(( انگار صبح شد ؟))

(( ما دیشب نخوابیدیم .))

ما تا صبح پهلوی هم کنار پنجره بودیم . دیگر شب رفته بود و خلوت کم نورراهرو در آشکاری یک صبح گرم می پیوست . گفت (( تا آفتاب در نیومده یه چرت خواب می چسبه . ))

گفتم (( شب خوشی گذشت ))

گفت (( انگار سال ها ما دوست بوده ایم ))

خندید و گفت (( شب به خیر )) که ناگهان دیگر در بازوانم بود و گرمی نفس اش بود با لغزندگی شور لب هایش و مهره های تیره پشت اش و نرمی پرپستان و این تب تمام تنش . این تب فرا رونده گیرنده , با لحظه ای که حد زمانی نداشت و می کشید و آن گاه دستگیره را که کشید که در باز شد و تو رفتیم . در بوسه ای که طعم خون می داد , در نرمی حنائی موهایش گفت : (( اما چه قدر حرف می زنی ! )) در گفتن لب هایش به بینی و لبم می خورد .

آن وقت من نفس کشیدم او عطر کشتزار درو کرده را می داد .

گفتم (( گفتی تا آفتاب در نیومده )) و باقی دربوسه ای که می غلتاند ناگفته ماند و غلتیدیم و تخت تنگ بود و از لای پرده نور می آمد و قطاربا ضربه مصر اهرم ها با جنبش مداوم گهواره وار و حس بودن در آن ,  در ذهن در لای پلک تنگ پر از سایه های سحر, در مایع مگاه که از قعر قلب می آمد وا می رفت و حس هستی خواهنده دهنده نالنده ای که از لذت درزیر لرزه بود و می لرزید و می لرزاند که ناگهان صدایی گفت : (( پتیاره بسه ته دیگه کولی! دس کم یواش صدا کن ))

و هر چه بود رفت و دیگر نبود و گیجی تهی شدن ناگهانی بود و سرکه گرداندم دیدم دختر که کوچک بود در نیم خیز خواب آلود روی تخت بالایی ازترس مات خیره مانده است و پیره زن از روی تخت خود پایین آمد و رفت و پرده را پس زد و نور نور مرده منفی اتاق را پر کرد _ اتاق تنگ پر از ضربه صدای قطار , که همچنان می رفت , پر از غریبه بودن و بیرحمی و نگاه های نامعلوم , نادیده که روی من میریخت .

از جا بلند شدن و خود را آماده کردن برای رفتن آسان نبود .

مد و مه / ابراهیم گلستان / نشر روزن / 1348

 The Cranes Are Flying / Mikhail Kalatozov's / 1957 :  شات