عینک و گوشواره
سوزی : باعث میشه چیزا رو نزدیک تر ببینم با این که بعضی هاشون خیلی دور نیستن . وانمود می کنم قدرت جادوئی دارم .
سم : هوم ...عینه شعر می مونه . می دونی شعرها همیشه هم لازم نیست قافیه داشته باشن . فقط باید خلاقانه باشن . خوب وقتی بزرگ شدی می خوای چی کاره بشی ؟
سوزی : نمی دونم . فک کنم برم دنبال ماجراجویی یا همچین چیزهایی . نه این که همش یه جا باشم . تو چی ؟
سم : برم ماجراجوئی . یه جا گیر نکنم . به هر حال ماها که نمی تونیم آینده رو پیش بینی کنیم .
سوزی : راس می گی . همیشه دوست داشتم یتیم باشم . بیشتر شخصیت های محبوبم یتیمن .به نظرم زندگی شما خاص تره .
سم : من عاشقتم اما تو نمی دونی داری از چی حرف می زنی .
سوزی : منم عاشقتم .
Moonrise Kingdom / Wes Anderson / 2012
Le Temps de l'Amour / Françoise Hardy / Moonrise Kingdom OST
پی اس : آدم تو بعضی فیلم ها _ منهای ارزش های کیفی _ می تونه ردپایی از خودش و دنیای شخصی اش رو پیدا کنه . فیلم های وس اندرسون همیشه این حالت رو برای من داشته .ایده آل ترین شکل اش رو تو راشمور و همین قلمروی طلوع ماه تجربه کردم ( احترام تنبام ها و فاکس شگفت انگیز سرجاش) . مکش فیشر با کمال پررویی توی راشمور کسی که من فکر می کنم کاملا درکش اش می کنم و شبیه اشم ! البته احتمالا منهای نبوغ و استعدادش ! حتی هر دوی ما عینک دور مشکی می زنیم و البته شبیه رابرت پتینسون هم نیستیم! نوجون های دنیای اندرسون همیشه بیشتر از سنشون می فهمن و اغلب هم بابت این تفاوت و گاهی هم شرایط خانوادگی اشون تنها می شن.نوجون هاش متلک هم می شنون ( حتی گاهی کتک می خورن ) اما در نهایت کار خودشون رو می کنن و موفق میشن .اون این نوجون ها هیچ وقت ناامید نمی شن . معصوم نیستن ( مثل اون تصور کلیشه ای که از بچه ها وجود داره ).در واقع همیشه مشکلات جدی هم دارن اما کاری می کن که بقیه بهشون احترام بذارن و شور زندگی رو کشف کنن . اون ها همیشه الهام بخش آدم بزرگان نه با اخلاق گرایی ریاکارانه بلکه با جسارت و نبوغ اشون .حتی آدم بزرگ های این دنیا هم بچه ان . بیل مورای و اون نقش دیوانه کنندش تو راشمور انگار میان سال نیست .سیگار دو لول ! کشیدن اش توی آسانسور صاحب کارخونه بودن اش و 2 تا پسر تخس و غیرقابل تحملش ( و چه قدر با حسرت به مکس نگاه می کنه ) هم بزرگش نمی کنه . اون نوجون چهلو چندساله ای که فقط خیلی غمگینه و تنهاست و هیچ وقت هم مزه عشق رو نچشیده ( مثل کاپیتان بیشاپ تو قلمرو... ) . سکانس های ابتدایی قلمروی طلوع ماه و کرین ها و حرکات عمودی و افقی شگفت انگیز دوربین از خونه سوزی یه مکان رئالیستی یه خونه شبیه همه یه خونه ها نمی سازه. داری از دید یه نوجون به یه دونه ازین ماکت های خونه که توی طاقچه هم جا میشه نگاه می کنی . دنیای اندرسون هیچ وقت رئالیستی نیست . اگر بود باقی آدم های این جزیره کجان ؟ بچه ها بچه نمی مونن همشون یه جای فیلم بزرگ می شن . سوراخ شدن گوش سوزی و باریکه خونی که از گوشش راه می افته ( و شباهت واضح اش به اولین تجربه ج..یه دختر ) یعنی این که سوزی داره بالغ میشه .داره بزرگ میشه . اندرسون قصه هایی رو تعریف می کنه که سلینجر هیچ وقت موفق نشد بگه.امسال تصویری رو که دیدم هیچ وقت فراموش نمی کنم . والت ( مورای ) دست دراز کرد و خونه سوزی و سم رو برداشت . یعنی جهان ( خونه ) که این دو تا دارن این قدر کوچیک و عمیقه ...
پی پی اس : فکر می کنم امسال سال خوبی باشه واسم . انگار دارم به یه اتفاقای روشن و قشنگ نزدیک می شم , می رسم . به نظرم این برای کسی که تو پست قبلیش گفته بود تموم شد همه چیز پیشرفت قابل توجه ایه!فاصله امید و ناامیدی همین قدر کمه .برای همه کسایی که این بلاگ رو خوندن یا می خونن آرزوی سال قشنگ و پر از شادی می کنم . اینم از امسال ...
داد بزن جونم . داد بزن . تا می تونی داد بزن . تا بزرگ نشدی ترسو شی داد بزن .