باد بان های هستی

کوری / بینایی

مردی رو میشناختم که 30 سال کور بود . وقتی 40 سالش شد عمل کرد و دوباره بینایش رو به دست آورد . اولش کلی لذت میبرد . خیلی . صورت ها  رو میدید . رنگ ها و منظره ها رو می دید . اما ناگهان همه چیز شروع به تغییر کرد . دنیا بی ارزش تر و حقیر تر   ازون چیزی بود که مرد فکر میکرد . هیچ کس بهش نگفته بود دنیا این قدر کثیف  .  مرد همه جا زشتی و پلیدی رو می دید .  وقتی کور بود , عادت داشت با یک عصا از خیابان رد بشه . وقتی بینا شد ,  دیگه میترسید از خیابان رد شه . رفت و تو تاریکی زندگی کرد . و هیچ وقت دیگه از اطاقش بیرون  نیومد . بعد از 3 سال خودش رو کشت ...

مونولوگ پایانی  دیوید ( جک نیکلسون ) در فیلم مسافر اثر میکل آنجلو  آنتونیونی

از باراد تا مهر

باراد گروه راک اصیل و قابل احترامی است . گوهری است میان این همه هیاهو مضحک و خمیازه آور موسیقی های جعلی . بارادی ها موسیقی و آهنگ های  خودشان خود خودشان را می سازند و میخوانند نه موسیقی  وارداتی که حاصل پیوند پوک میان تهی و پرت راک این جایی است با آن طرف آب ها . راک هستند اما ایرانی . نه آینه تکه تکه شده ای که هر تکه اش کسی را گروهی را میتاباند الا خودشان را . ایرانی بودنشان تنها به شعرشان نیست که ترکیب ساز ها و آفرینش ملودی ها و گاهی هم محلی خواندنشان ( بوشهری مثلا ) هم  این را میرساند . آلبوم اولشان را سال 1382 بیرون دادند .باوقار بود شکیل و هر مخاطب جدی را سر شوق میآورد .  مژده دهنده بود . و اکنون پس از 6 سال آلبوم  دوم گروه این بار با نام مهر ( گرفتاری های همیشگی ارشاد اجازه انتشار آلبوم با نام سابق گروه را نداد ) چند ماهی است که بیرون آمده  است . حالا بارادی ها  برای تو و مخاطبانشان با این آلبوم تایید یک امید موجه شده اند . آلبوم جدید گروه از قبلی اگر بهتر نباشد ( که هست ) کمتر هم نیست . آرام تر شده اند این بارادی ها حالا که به مهر رسیده اند . غمگین تر و دلتنگ تر و تنهاتر شده اند . خلوت شده اند و دنج البته حرفه ای تر  . موسیقی اشان قوام یافته .هوش به جا و چابکشان را در انتخاب شعر حفظ کرده اند هنوز . همه این ها میشود  که آلبوم جدید شان را 2 ماه پشت سر هم از ابتدا تا انتها بار ها و بار ها و بار ها گوش کنی و خسته نشوی . وقتی که بغض داری و از همه خسته میشوی بروی و پارو بزنی در تاریکی و ظلمات اطاقت و گوش دهی به مهر که میخواند و دلتنگت میکند . آرزو کنی بروی و بروی بروی تا ابد با مهر . بعد هم  حالت خوب شود ازین که هنوز در جهانی هستی که پژواک های مهر را میشنوی ...

آواها و نجواها

خیره شده بودم به چشمانش که خیره شده بود به چشم های پیرمرد غمگینی روی دیوار سیاه رنگ   که دستانش را زده بود زیر چانه اش , پاهایش را انداخته بود روی هم و روی صندلی چوبی زوار در رفته ای نشسته بود  و مارا می پایید .

پرسید : میشناسیش ؟

گفتم : بکت .

گفت : چه قدر غمگین ...

گفتم : حتما منتظره . خسته شده دیگه .

پرسید : منتظر کی ؟

گفتم : گودو دیگه .

خندید . سیگارش نفس های آخر را می کشید . سرفه میکرد . روز ها بود که سرفه میکرد .  فاصله میانمان را 2 فنجان خالی قهوه یکی مقابل من یکی مقابل او  زیرسیگاری  و کتابی که روی میز چرت میزد پر کرده بود . سرش پایین بود .  چشمانش را نمیدیدم . می خوا ستم ببینم اما این جا نبود . دور بود از من .  با ورق های کتاب بازی میکرد . روی کتاب نوشته شده بود در سایه دوشیزگان شکوفا .  سرش را بالا آورد . چیزی نگاهش را با خود می دزدید و می برد . به کجا ؟ نمی دانستم .

گفت : می ترسم .

پرسیدم : باران از چی ؟ از چی می ترسی ؟

گفت : از نگاه کردن ,  دیدن ,  خیره شدن .

گفتم :  به چی  ؟

گفت : به هیچ  . به ورطه  .

پرسیدم : ورطه ؟

مستقیم به چشمانم نگاه میکرد . سردم شده بود .

گفت :  اگر به ورطه بنگری   ورطه نیز ناگزیر به تو مینگرد .

چیزی نگفتم . باز چشم هایش این جا نبود . جایی بود که میترسیدم بروم  . نگاهم افتاد به بکت . نبود . رفته بود . صندلی چوبیش را هم  باد با خود برده بود , برده بود , برده بود و انداخته بود ته قاب . بیرون را نگاه میکرد .

باران می بارید ...

از سنگفرش های خیس خیابان ...

 

                                 

یک سر این شهر / کشور از پست مدرنیسم شروع میشود و دست آخر میرسد به سورئالیسم . میان راه البته میتوان سنت را دید که با پشتی خمیده و عصا به دست با آن کلاه شاپو یادگار سال های دور میان این راه ناهموار غریب آرام قدم میزند . در تهران  خیابان ولیعصر نقطه تلاقی این هاست . سر و کله سنت کمتر آنجا پیدا میشود بیشتر محل حکم رانی بلامنازع مدرنیسم است . اگر دقیق تر نگاه کنی به این خیابان کمی خیال پردازی کنی در روزی بارانی سه شنبه خیسی بخواهی تن پوش گرم عقل گرایی را برای چندی درآوری شاید چیزکی ببینی که در اوج سرخوشی و ناامیدی تنهایی غم و خیال پردازی معجزه بنامی . من به شرح یکی ازین خیال پردازی های در شبی بارانی می پردازم :

ساعت 8 شب بود و من تنها نبودم . با دوستم کنار درخت ها و روی سنگفرش خیس پیاده رو های ولیعصر طبق عادتی همیشگی قدم میزدیم . هر 2 غرق دنیای خودمون بودیم و کمتر حرف میزدیم . من حال خوبی نداشتم . دوستم هم همین طور . اغلب میانمان سکوت بود و گاهی هم حرفی کلمه ای جمله ای که ناگهان هر 3 اون صدا رو شنیدیم . نفر سوم عابر تنهایی بود که مسیر طولانی رو بی اینکه همدگیر رو بشناسیم با ما امده بود . جلوتر از ما بود . صدا را که شنیدم اول تعجب آمد بعد رسید به تردید آخر سر گم شد در باور بعد درنگ دلتنگی . صدا از طرف دیگر خیابان میامد .درست بود . سکسیفون بود . این آوای سکسیفون  بود . آرام و با وقار از لابلای عبور پراکنده ماشین ها ( عجیب بود این بار ولیصعر خلوتر از همیشه بود ) به گوش ما میرسید . شنیدن این  آوا  از لابلای جیغ ها ی گیتاریست های بی هنر یا از میان نوای اکاردوئن که تنها بلدن سلطان فلان ها را بزنن و بد هم بزنن عجیب بود . از بس دور برمان صداهای گوشخراش شنیده بودیم . اما سکسیفون  یک دعوت بود . یک دروازه بود برای رد شدن . برای فراموش کردن . برای عبور کردن و رسیدن به جهانی دیگر و من عبور کردم از دروازه . پاریس نیویورک ممفیس  موسیقی جز  همه همان طور که در فیلم ها و موسیقی ها دیده و شنیده بودم زیر پاهایم بود.  بنی گودمن / پگی لی /بسی اسمیث / چارلی پاکر/ چت بکر / دوک الینگتن / الا فیتزجرالد / لوئی آرمسترانگ /مایلز دیویس  و... کافه های پر از دود سیگار صندلی هایی  رو به باران   همه همان طور که باید در این دنیا بودن . سیر در این جهان شیرین به اندازه عبور از عرض خیابان بود . آن طرف که رسیدیدم مرد را دیدیم . تکیه داده بود به سایه سیاهی و آرام می نواخت . دور تر ایستادیم و گوش کردیم . مرد تنها داشت غمگین ترین موسیقی جهان را مینواخت یا شاید به نظر ذهن خیال پرداز من این طور میرسید .با همان کلاه با همان شکل با همان حرکات که تمام نوازنده های این ساز غمگین و تنها مینواختند . با هر نتش تنهایی غم سرگشتگی و یاس بتبدیل یه چیز دیگری می شد . حسی دیگر . از هر کدام از آن ها چیزی داشت اما مثل آن ها نبود . حسی بود گرم تر و خوشایند تر و مطبوع تر از حس قبلی.با خودم فکر کردم  این تنهایست که شکل یک نوازنده در آمده است و دارد برای ما مینوازد  . تمام که شد رفتیم . برگشیتم . مرد نبود . رفته بود . آراممان کرده بود و حالا رفته بود . هنوز میشنیدم صدای پرسه زدن ها و زمزمه آرام نت ها را لابلای درختان درون سایه که خالی از آن مرد بود و روی سنگفرش خیس خیابان . ..

این ها را برای آن گفتم که اگر روزی سالوادور دالی را دیدین که دارد در این خیابان گوشه ای نقاشی جدید میکشد, لورکا روی صندلی لسهتانی نشسته گیتار میزند و شعری جدید میخواند و شاملو ترجمه میکند , اگر دورتر جیم موریسون و the doors را دیدن که آهنگ the end را می خوانن اگر در روزی بارانی در بهار با تارکوفسکی رو برو شدین , برگمان را دیدین که دارد با مرگ شطرنج بازی میکند و اگر متیو  و تئو ایزابل رویا بین ها را دیدن که دارن ر کورد قبلی خود را در این خیابان جا به جا میکنن تعجب نکین ! این جا محل تولد و زیست سورئالیسم است ! باور کنید !

* عکس از چارلی پارکر نوازنده فقید سکسیفون  است .