دنیای مضخرفی شده . این روزا بوی تعفنش رو بیشتر از هر زمان دیگه ای مشنوم . پر از کلک دروغ ریا کثافت و تنهایی . راستش از خودم هم بدم میاد . همیشه به خودم تبریک میگفتم که وارد دنیای سخیف و نفرت انگیز   اطرافم نشدم . تنهایی رو به فروختن شرافت و فردیتم  ترجیح میدادم . اما تازگی ها فهمیدم که خودم هم جزئی ازون دنیای حال به هم زن اطرافم شدم . بدتر از همه نقش بازی کردنمه . نقاب زدنم . حالم از چهره خودم به هم میخوره . منی که همیشه ایراد میگرفتم چرا اطرافیان به دنیای من احترام نمیذارم حالا خودم جز اون دنیای بی حرمت شدم . اون وقت ها میگفتم و باور داشتم و میدیدم که جمع  تغیر رو تحمل نمیکنه تفاوت رو برنمیتابه به خاطر همین خواسته و ناخواسته هرچی در توان داره میذاره تا تورو شبیه خودش کنه تا راحت تر درکت کنه . تا اسان تر قضاوتت کنه . همیشه به خودم میبالیدم که تن به این روابط منزجر کننده نمیدم . اما تازگی ها متوجه شدم دارم تمام زورم رو میزنه و موفق هم شدم که وارد جمعی بشم که همواره تحقیرشون میکردم . به خاطر همین هم حالم از خودم به هم میخوره . راه رفتنم خندیدنم احساساتم نگاه کردنم هیچ کدوم مال خودم نیست . خدایا چه اتفاقی افتاده ؟  . یه جور نفرت نسبت به همه چیز دارم از همه بیشتر نسبت به خودم . یه جور خنثی بودن .یه جوری احساس شخصیت اصلی کتاب یادداشت های زیرزمین رو دارم  یاد اولین جملش می افتم : من ادم مریضی هستم .. کاملا درکش میکنم . چون خودم شبیهشم .من هم به نوعی ادمی زیرزمینی هستم . به خاطر همین هم کتاب بالینی من شده .  عجیبه که به موقعیت ابزوردم  پی بردم اما اصلاحش نمیکنم با این که خیلی به هم ریختتم . چه قدر احساس بدیه وقتی خود واقعیت  خود قلابی و جعلیتو تحقیر میکنه . باید هر چه زودتر یه کاری انجام بدم .  نمیدونم منتظر چی ام شاید یه معجزه .معجزه ؟ یعنی اتفاق میافته ؟