اول : تو این مملکت باشی و
حتی نباشی باید مالیت مضاعف بدی یعنی
علاوه بر اون مالیتی که دولت ازت می گیره یه سری مالیت دیگه هم هست که هیچ جا ثبت نشده و زحمتش رو اطرافیانت در
کمال شرافت و بدون منت می کشن . آدام اسمیت به درستی مالیت رو منبع اصلی در آمد دولت معرفی میکرد و
معتقد بود که مالیت باید روی درآمد افراد وضع شه و هر چه قدر بیشتر
بهتر. ا ما ما پست مدرن ها ! علاوه بر
درآمد روی چیز های دیگه هم مالیات با انواع نرخ های تصاعدی می بندیم
. انواع مالیات در ایران سر به راه شیری میزنه که شمارشش از حوصله و توانانی
نگارنده بی حوصله این سطور خارج. تنها محض
این که سند ش هم موجود باشه به چندتایش
اشاره گذرا میکنم نام بردن بقیه با خودتون .
مالیات بر عشق / مالیت بر
نفرت / مالیت بر ماشین / مالیات بر بطری آب معدنی / مالیات بر فحش / مالیت بر سکس
/ مالیت بر صداقت / مالیت بر سکوت / مالیات بر آرشیو موسیقی / مالیت بر استعداد موسیقی / مالیت بر آرامش / مالیت بر اندوه /
مالیات بر یاس / مالیت بر کودک بودن /
مالیات بر کودن بودن / مالیت بر نابغه بودن / مالیت بر نویسنده بودن / مالیات بر کیارستمی بودن / مالیات بر مادر
بودن / مالیات بر گدا بودن / مالیت بر درخت بودن / مالیت بر پدر بودن / مالیت بر زن بودن / مالیت بر همسر بودن / مالیت بر بودن / مالیات بر مرگ و ...
کلاسیک ها می گفتن دولتی که بیشتر مالیت بگیره عملکرد اقتصادی بهتری
داره . من تعجبم ازین که در این مملکت که مردم خود به کمک ماموران وصول مالیت می
آن و در فضای کمک و همیاری حماسی به شکل
خودجوش و بدون هیچ گونه تبلیغات و فراخوان شروع به جمع آوری مالیات های ذکر شده و
نشده در بالا می کنن چرا همچنان وضعیت معیشتی و غیر معیشتی اشان چنین است که هست ؟
دوم : نمیدونم فیلسوف ها راننده شدن یا راننده ها فیلسوف ؟
سوار تاکسی ( که مسافرانش رو پیش تر در راه پیاده کرد بود ) با شتاب به
سمت خانه رهسپار بودم که راننده میان سالش در آمد و گفت : جوا ن دانشجویی ؟ طبعا
جوابم مثبت بود . چرا که در ایران یا دانشجو هستی یا باز دانشجو هستی . گفت میدونی
چیه ؟ طبعا باز هم جواب دادم : خیر . چیه ؟ یعنی چی چیه ؟ بی مقدمه و ناگهانی
انگار که منتظر پاسخ من هم نباشه گفت : به نظر من آدم ها شبیه بخاری هستن که روی
یه شیشه مات در شبی زمستونی نقش بستن . می دونی آخرش چه اتفاقی واسشون می افته ؟
در حالی که چند تا چشم و 2 3 تا شاخ در حال ویراژ دادن دور سرم بودن پاسخ دادم :
نه نمی دونم . گفت : یه زن زیبا تو یه شب مهتابی تصمیم می گیره شیشه رو پاک کنه و
از وراش ماه رو تماشا کنه . می دونی اسم اون زن چیه ؟ اسمش مرگ . بعد کنار خیابان
ایستاد و بقیه پولم روداد و رفت .
سوم : دیوید بووی سال 2007 گفت : Radio head ثابت میکنه راک انگلیسی یه آشغال
محض . البته بووی شخصیت بزرگیه و لباس های
عجیب و غریبش و ترانه های عجیب و غریب ترش و آهنگ ساده مردی که جهان را فروخت شدیدا مورد علاقه من ( و اکنون که این چرندیات رو می نوسیم برای بار چندم ترانه رو گوش میکنم ) . اما آلبو م AMNESIAC ثابت می کنه که ریدیو هد نه تنها
آشغال نیست که اتفاقا ازبند های ماندگار
این سبک و از عالیجناب بووی چیز کم ندارن و تازه توانایی ساخت انواع دیگر موسیقی از جمله جز رو هم دارن . و گواهش
هم قطعه Life
in a glass house که قطعا از
زیباترین و غیر متعارف ترین جزهایی که من
شنیدم .چرا که علاوه استفاده از سازهای
معمول این سبک و نوازندگی مشابه ترکیب شده
با بینش خاص موسیقیایی ریدیو هد و صدای منحصر به فرد و نعشه تام یورک . با این آلبوم
ریدیو هد راهش رو با قدرت در موسیقی جدی سالیان اخیر باز میکنه تا
همچنان و شاید برای همیشه پیچیده ترین و غیرمعمول ترین آهنگ های دهه اخیر رو بسازه و
به ایسته کنار اسطوره های دیگر راک از جمله خود بووی حتی اگر ایشون بدشون بیاد
.
چهارم : نمی دونم چرا چند وقت
به شکل عجیبی فکر می کنم به سنگ نوشته
قبرم .بعد هم به زندگی پس از مرگ . منظورم
برزخ و بهشت و جهنم و این جور حرف ها نیست
. بلکه اون وقتی که همه خیالشون راحت شده
ازین که تو مردی پس با قلبی سرشار از خرسندی و ظاهری غمیگن بعد از که هندی بازی های معمول و خجالت آور و مشمئز کنندشون رو در آوردن ( و چه
قدر هم اکتور های بدی هستن این جماعت ) که حتی جنازه بدبخت ( شاید هم خوشبخت ) رو به خمیازه میندازه و با چشمای خودشون دیدن آرمیده ای وسط خاک می
ذارن میرن که ادامه نمایش رو در خانه مرحوم ( اینجا , خودم ) به جا بیارن .. حالا
ترسم ازین که بمیریم اما به زور بین زنده
ها جام بدن . م مثل پسر پدروپاراموی
بزرگ مجبور شم عمری اون زیر به چت بازی
های قبر بغلی و ملت بالای سرم گوش بدم. تنها راهی که به نظرم می رسه اینه که بدم یه سیستم صوتی ببندن اون زیر و یه دی وی دی موزیک هم سلکت کنم که تا ابد پلی باشه .
ه . ه : چی ؟ بلد نیستی ترومپت بزنی ؟ پس بهتره که بدونی ول معطلی .هممون. تو این دنیا یا باید ترومپت بزنی و ساکسیفون
و موزیک جز بسازی یا بری بمیری اونم
به کثیف ترین شکل ممکن .
پی نوشت : هیچ کدام از ما شخص واحدی نیستیم , بلکه از اشخاص متعددی تشکیل شده ایم که همه آن ها ارزش های اخلاقی یکسانی ندارند . (مارسل پروست )
راننده تاکسی و دانشجو در دومین بند پست , اشخاص واحدی بودند که بنا بر تصمیم مولف متکثر شدند. این شبه روایت متزلل , خام و ناتمام تنها در جهت اثبات جمله پروست به نگارنده و شاید شما تحریر شد .