عاشقانه ای به سینما و زن موبور


اول سینمایی بود , و بعد سینمای دیگری کنارش و بعد باز هم سینمای دیگر, و تمام خیابان فقط همین بود . تعداد زیادی از جمعیت را جلوی هر کدامشان از دست می دادیم .من یکی از سینماها را انتخاب کردم که زن های عکس سر درش با لباس خواب بودند , چه پاهایی , پسر ! چه پاهای زیبایی ! و بعد سرهای کوچولویی بالای هممه این ها که انگار به جبران پاهای ظریف و شکننده کشیده شده بود , با خطوطی کمرنگ و بی حالت , بدون غلط و حک و اصلاح  ,خلاصه  تمام عیار, شکننده و در عین حال محکم . همه جور زیبایی جسور و معماگونه که زندگی میتواند فراهم کند , افراط در ژرف ترین و ملکوتی ترین نوع هماهنگی .

هوای داخل سینما دلچسب و گرم و نرم بود. ارگ های بزرگ درست به گوشنوازی ارگ کلیساهای آنجا بود , ولی کلیسایی بود گرم و ارگ ها هم به پرو پیمانی پاها . حتی یک دقیقه هم به هدر نرفت . به فضایی از گذشته گرم و نرم فرو میرفتی .

 فقط کافی بود خودت را رها کنی تا گمان کنی که بالاخره تمام عالم به دلسوزی و محبت روی آورده . از همان لحظه ورود تقریبا همین فکر به سراغت می آمد .

بعد توی تاریکی رویاهایت سر راست میکنن تا آن سراب نورانی متحرک را در آغوش بگیرند . چیزی که روی پرده اتفاق می افتد آنقدرها واقعی نیست, در نوعی حیطه بزرگ و آشفته برای خاطر فقرا و و رویاها و مرده ها باقی می ماند . باید با عجله خودت را ازین رویاها پرکنی تا وقتی از سینما بیرون آمدی با زندگی که منتظرت ایستاده روبرو شوی و وسط شقاوت اشیا و آدم ها چند روز دیگر دوام بیاوری . بین این رویاها آن هایی را که بیشتر از همه قلبت را گرم نگه میدارد انتخاب میکنی .در مورد من باید اعتراف کنم , رویاهای کثیف مصداق داشت . گنده گویی فایده ندارد . از هر معجزه ای چیزی را که می توانی می گیری .

زن موبوری که برورویی فراموش نشدنی داشت سکوت پرده را شکست و آوازی خواند که در آن صحبت از تنهایی بود . دلم میخواست همراهش گریه کنم .

تو اتاق هتل, تازه چشمم را بسته بودم که زن موبور سینما آمد تا برا ی من تمام آن آهنگ نومیدی را دوباره بخواند, فقط برای من . من هم در واقع کمکش کردم که خوابم کند, و موفق هم شدم ... دیگر آن قدر ها هم تنها نبودم ... تک و تنها خوابیدن کار سختی است ...

سفر به انتهای شب / لوئی فردینان سلین / ترجمه : فرهاد غبرایی / چاپ چهارم 1384

شات : مودولیانی / مایک دیویس/ 2004

ب.ن : زن سکوت جهان را شکست و  آوازی خواند که در آن صحبت از تنهایی بود . دلم می خواست همراهش گریه کنم ...

In a better world

همین آغاز عرض کنم و متذکر شم که بنده منتقد فیلم نیستم و صرفا یک علاقه مند معمولی سینما هستم . لذا این متن  رو به هیج عنوان نقدی بر یک شاهکار در نظر نگیرید .این نوشتار صرفا یک پیشنهاد دوستانه است جهت تماشای یک اثر سینمایی ارزشمند که حس مثبت وانسانی و عمیقی به من داده . در حقیقت این  یک ادای دین ناقابل و شخصی به این فیلم ارزشمند.

ضنا من علاقه چندانی به ارائه خلاصه اثر ندارم و اصولا حوصله خلاصه نویسی هم ندارم  چرا که معتقدم هستم  با اندکی جستجو در اینترنت مسئله خلاصه خدا رو پونصد هزار مرتبه شکرحل میشه . فلذا  ترجیح میدم مستقیم درباره فیلم حرف بزنم و در واقع فرض میکنم مخاطبین ؟؟؟ محترم فیلم رو دیدن .

بدون تعارف و حاشیه نویسی در یک جمله : واقعا کیف کردم .

ازون آثار تفکربرانگیزیه  که باید ساخته بشه و در سطح گسترده دیده بشه و مورد بحث و تجزیه و تحلیل  هم قراربگیره .اعتقاد دارم جهان کنونی ما به چنین آثاری نیاز مبرم و ضروری داره . شگفتا  که فیلم با چه میزان ازنشانه های قابل انطباق با شراط بحرانی اجتماعی و فرهنگی ما در ایران ساخته شده  .به حدی که من گاهی  فراموش می کردم که درحال تماشای فیلمی هستم که  قصه اون در  دانمارک می گذره و مدام  دنبال نشانه های فرهنگی کشور خودمون  می گشتم ! همون طور که حتما در جریان هستین و قطعا  تجربه کردین ,به لطف خدا  سال هاست  که  ملت فهیم و مهربان و باشعورو همیشه در صحنه  ما درتلاش شبانه روزی و طاقت فرسایی هستند که به هر شکل ممکن و با تمام ابزارآلات موجود یک حال اساسی به پوست کله هم بدن!  به دلایل مختلف و اغلب خنده دار و شدیدا خجالت آور.  مثلا این که چرا پیچیدی جلوی , من چرا راهنما نزدی  ,چرا اتوبوس  این همه تو ایستگاه توقف می کنه , و چرا کرایه بالا رفته , چرا منو این جوری نگاه میکنی , چرا آب بازی  می کنی ,  چرا دسته X_box ام رو ترکوندی,  چرا به من گفتی دوستت دارم ؟ چرا به من نگفتی دوستت دارم ؟ چرا به من چپ نگاه کردی ؟ چرا زنگ نزدی ؟ چرا زنگ زدی ؟  چرا این قدر پول داری ؟ چرا این قدر بدبختی ؟ چرا این قدر حرف میزنی ؟ و... لذا به عموم خوانندگان؟؟؟ چرندیات این بنده کمترین پیشنهاد میشه این فیلم رو حتما ببیند  شاید مقدار هر چند ناچیز در رفتار و گفتار و نگاه  خودمون تجدید نظر کنیم .  هر چند خودم بهتر هر کس دیگه ای  می دونم که این صرفا یک آرزوی رمانتیک خواهد هست می شود و گذشت اون زمان ها که یک فیلم یا یک کتاب یا یک قطعه موسیقی توان تغییر دنیا که چه عرض کنم آدم ها رو داشته باشه .

ضمنا تا فراموش نکردم از همین تریبون به  معاونت سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد عزیز سلام عرض میکنم و پیشنهاد می دم حتما این فیلم رو در  گزینه های اکران خارجی قرار بدن ! و یادتون باشه که اگه این فیلم  اکران شد حاصل پیشنهاد من بود. گفته باشم !

به هر روی فیلم هنرمندانه  دیدگاه های متفاوتی و بعضا متعارضی رو برای تماشای دنیا به مخاطب  پیشنهاد می کنه,  مقابل هم قرار میده ودر نهایت ,نتیجه سازنده یا مخرب  هر دیدگاهی  رو طی زمان  فیلم  به مخاطب نشان  میده . از همه مهم تر  دیدگاه رایج و مسلط  رو به شدت محکوم و نقد میکنه . دیدگاهی که تو رفتار بیگ من , کریستین , اون پسر قلدر تو مدرسه و رئیس قبیله تو آفریقا نمونه اش رو می بینیم که به طور خلاصه و تیتروار همچو چیزیه : چی ؟ به من میگی تو ؟ وایسا تا اجدادت و ارواح خودت و عمه ات رو به هم پیوند بزنم  !

جالب این جاست که اصولا  فرقی هم نمی کنه کجا ی دنیا زندگی کنی  . تو دل دانمارک آزاد باشی  یا تو شاخ افریقای عقب مونده , فعلا این دیدگاه جنگ طلبانه و پرخاش جو  و خشن و قلدرمابانه و تلافی جویانه  در جهان حاکم و نتیجه ی فاجعه بار اش هم چیزیه  که فیلم به زیبایی نشون میده .کارگردان دیدگاه انسانی  پدرالیاس _ که بدون شک نگاه کارگردان هم هست _ رو موجب زندگی بهتر  در این دنیا  و نجات بشر _ که  معادل روایی اش نجات کریستین توسط پدر الیاس در انتهای فیلم    _ میدونه . منم با دیدگاه خانوم  کارگردان موافقم و توجه کنین که چه قدر زیرکانه پرهیز میکنه _ با اون خیانتی که پدر الیاس به همسرش کرده و ما آثارش رو تو فیلم میبینم  _  از اینکه پدر  رو از حالت زمینی و انسانی  خارج کرده و چهره  فرشته گونه بسان  سریال های آبکی خودمون بهش بده . 

 این فیلم آشکارا  بر اساس تقابل دوقطبی ها پیش می ره . دانمارک / آفریقا . پدر الیاس / پدر کریستین . کریستین / الیاس . پدرکریستین / همسر اش . خشونت / تلافی  . انفعال / فاعلیت و عمل گرایی   ... گاهی این تقابل ها به آشتی و مصالحه لذت بخشی  منجر میشه و همین برای  من اون پایان خوش و رهایی بخش روپذیرفتنی و شیرین _ بر خلاف اعتراضی که عده ای از دوستان به این پایان خوش داشتن _  می کنه . در حقیقت با چنین الگوی تقابلی کاملا قابل قبول و چه بسا ضروریه این پایان . به هر صورت پیشنهاد نهایی  فیلم آشتی و بخشش  است .

در مورد رفتار کریستین هم به نظر بنده بمب گذاری اش  بیشتر نوعی اعتراض به مرگ مادرش نه انتقام . در حقیقت یک نوع  خشم کور . بدون اینکه مبنا  فکری معقولی داشته باشه . بدون هیچ گونه منطق . شاید بهترین توصف اعتراض باشه. مشخصا  هنوز مسئله  مرگ مادر برای کریستین حل نشده . مرگی که به نظر بیشتر تقصیر متوجه پدر اش بهمین  خاطر دست به خشونت میزنه . همراهی الیاس _ که چه اسم با مسمایی هم داره _ بیشتر به خاطر ترس اش از از دست دادن پذیرش اجتماعی که به واسطه حضور کریستین پیدا کرده . در حقیقت نوعی اقتدار و تکیه گاه تو محیط مدرسه که در سایه کریستین پیدا شده و الیاس نمی خواد این امتیاز رو از دست بده .

این رو هم اضافه کنم از نظر کارگردانی و قاب بندی و رنگ حقیقتا چشم نواز و لذت بخشه و به قول دوستی یک ضیافت بصریه هنرمندانه است که مدت ها بود نظیر اش رو ندیده بودیم .

ب.  ن : همیشه فکر می کردم هیچ فیلمی توانایی رقابت و شکست دادن Dogtooth عزیز و گرامی _ گئورگه لانتیموس _ رو تو بخش بهترین فیلم خارجی زبان اسکار  نداره اما حالا که این  فیلم رو دیدم باید با صدای بلند  اعلام کنم غلط کردم !

ب. ب .ن : چه قدر این شات بالا رو دوست دارم . در حقیقت  این پلان نفس گیر نقطه دید آرمانی کارگردان / پدر الیاس . همون دنیای بهتری که  وعده اش رو میده . دنیایی بدون خشونت ,در آرامش و صلح  . ه ع ی ...کاش مام بشه یک روز روی اون صندلی بشینیم و در دنیایی بهتر دریا رو تماشا کنیم ...جان من یعنی میشه خانوم جان ؟؟؟

In a better world / Susanne Bier/ 2010

عالیجناب سلین

به 40 سالگی خودم :

یک روز تصمیم می گیری که از چیزهایی که روزگاری بیشترین دلبستگی را به اشان داشتی ,  لحظه به لحظه کمتر حرف بزنی . و وقتی که این کار لازم می شود مسلما تلاش زیادی هم می برد . از شنیدن حرف های خودت عقت می گیرد...کم حرف می زنی ...دست می کشی...سی سال شده که حرف زده ای...دیگر دلت نمی خواهد که حق با تو باشد.دیگر حتی هوس نگهداری جای کوچکی که بین لذت ها برای خودت کنار گذاشته ای ازبین می رود ...ازخودت بیزار می شوی...ازین به بعد کافی است غذایی بخوری , گرمایی برای خودت دست و پا کنی و روی راهی که به هیچ منتهی می شود تا می توانی بخوابی .برای بازیافتن علاقه لازم است درحضوردیگران قیافه های تازه ای به خودت بگیرد ...ولی دیگر قدرتش را نداری که درصحنه سازهایت تغییر بدهی.من و من می کنی .البته باز هم دنبال کلک ها د عذر و بهانه های دیگری می گردی که آنجا کنارجمع دوستانت بمانی , ولی مرگ هم آنجاست,  مرگ بدبو کنارت ایستاده , حالا دیگر تمام وقت آنجاست و از یک بازی ساده هم کم رازو رمز تر است . تنها چیزهایی که برایت ارزشمند باقی می ماند غصه های کوچکی است از قبیل غصه ندیدن عموی پیری که فرصت نکردی تا وقتی که زنده بود به دیدنش بروی , همان که آواز دلنشینش دریک غروب زمستانی برای همیشه خاموش شده. این تنها چیزی است که اززندگی برایت می ماند , همین افسوس کوچک اما در عین حال جانکاه , باقی را کم و بیش باکلی تلاش ودردسر راهت بالا آوردی .

دیگر چیزی نیستی جز یکی ازین تیرهای چراغ قدیمی و پر از یادگاری در نبش کوچه ای که دیگر کسی از آن نمی گذرد .

ب . ن : 2 بار اتفاق افتاده که با تمام وجود ام احساس کنم که هرچی از ادبیات داستانی  پیش ازین  خواندم مقابل چیزی که الان می خونم باد هوا بوده. یه جور شوخی. تفریح . سرگرمی و وقت پرکنی . بازی .وراجی مفت. ملق زدن الکی با نثر و طرح و حرف و فلسفه و سبک ادبی و انواع آرایه های ادبی . شاید شیادی و کلاشی  ور رفتن خمیازه آور با طرح و قصه  .اولی بعد از خواندن ژاک قضا و قدری و ارباش ( دنی دیدرو ) و حالا دومی سفر به انتهای شب . این آخری رو بار دومی که میخونم  _ به فاصله 3 سال _ تنها در این بار که متوجه شدم با چه شاهکار سیاه و تلخ و گزنده ای  رو بروام .آدمی بعد از خوندنش مثل قبل نیست. این سفر انسان تر ات می کنه . مثل پرسه در تنهایی در ته تاریکی و ظلمات و سیاهی  می مونه . سفری که تا ابد دست هیچ کس به ویرانگری و پوچی اش  نمی رسه .ابراهیم گلستان عزیز در یادداشتی به مناسبت مرگ اخوان شاعر می نویسه : من پیش خود سربلند ام که که در زمانه ای زیستم که شاعر بزرگ اش اخوان بود .بااجازه گلستان : من هم پیش خودم سربلندم که در روزگاری که زیستم , سفربه انتهای شب رو خوندم .

 سفر به انتهای شب / لوئی فردینان سلین / ترجمه : فرهاد غبرایی / چاپ چهارم 1384

ب.ب.ن : این Empyrium  و آلبوم Where At Night The Wood Grouse Plays هم دهن منو صاف کرده ! هیچ وقت کهنه یا تکراری نمیشه .همچنان اثر گذاری اش رو داره .  این بار صدم که دارم یه نفس از اول تا آخر آلبوم رو گوش می کنم و باز بر می گردم اول .داره آهنگ آواز غمگین باد رو می خونه ...