تبليغاتX
کلام

 

دیدن فیلم کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد در عین لذت بخشی تلخ نیز هست .لذت بخش ازین جهت که میبنی چه قدر هم نسلان تو در موسیقی و آواهایی که ارمغان جهان و دنیایی دیگر هست استعداد و شور دارند و تلخ بدین خاطر که شاهد تلاش اغلب نا امیدانه و یاس آور آن ها هستی برای اثبات خود و توانایی هایشان . تلخست این که میبنی پشت دیوار بی شرم و رفیع سانسور نگاه غضبناک دولتی و انکار حضور و نفس کشدن چه غریبانه و تنها میاستند یا گم میشوند یا دست آخر مثل اشکان و نگار پرواز می کنند به سوی هیچ و نیستی .

در فیلم قبادی احساسات و موضوع جذاب و غریب و دیده نشده بر لنگ زدن سرفه ها و درنگ های فرمی میپچربد . دیگر برای تو اهمیتی ندارد که شاید فیلم در برخی از دقایق از موضوع جا میماند یا اینکه چند تایی از تصاویر پرت می شوند و مضحک درست مانند تصاویر صدا و سیما . تم برای مخاطب علاقه مند آن قدر دارد که این ها رو با اغماض نبیند . برای تو اصل آدم های درون فیلم و دغدغه هایشان و جهان محصور و زیباشان اهمیت دارد . با اشکان و نادر ( با نقش آفرینی تحسین برانگیز بهداد ) و نگار همراه میشوی و میروی و میروی درون سیاهی و نواهای الکتریک پیچ در پیچ و برای ساعتی قدم میزنی شانه به شانه این آدم های زیرزمینی موسیقی زیرزمینی . بغض میکنی وقتی یکیشان میخواند : آفرین بر تو که میخوانی مرادت را . میلرزی و یخ میکنی از شنیدن نا له های گریه آور هارموینکا وقتی که همراهی میکند با صدای خش دار مردی که میخواند : امشب زنی که خنده عابری را دید تا صبح بیدار است ...

 قبادی با ساخت این فیلم شاید قدم اول را برداشت در آوردن این آدم های زیرزمینی به روی زمین . کسانی که تا جند روز پیش اطمینان داشتی خیلی ها از حضور و نفس کشیدنشان اطلاعی نداشتند و اکنون آن ها نا امیدانه و سرسختانه حضور خویش را از لابلای نت های گیتار الکتریکشان اثبات می کنند .

ما میخوانیم پس هستیم . !!!!!!!

گفتم فیلم تلخی بود اما زمزمه های موقر  امید را هم از لابه لای فرم های فیلم میشنیدی . وقتی می دیدی جوان های فیلم حضور و نفس کشیدنشان را  از لابه لای انواع تهمت ها افتراها نداشتن امکانات و استودیو پول حمایت و ذره بین سوزان انکار حضور و دست آخر از بین نواهای گیتارشان فریاد میزنند .

حالا آقای قبادی با فیلمتان خیلی ها از گربه های ایرانی باخبر شدند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 22:44  توسط امیر ساسان  | 

جیمز : من به سرزمین هیچ رسیدم . جایی که همه بهش می رسن . اما فقط این احمق ها هستن که نمیخوان باور کنن به این جا رسیدن .

خواندن و زندگی کردن این زندگی ,  این سیر 1 روزه در یک عمر تجربه غریب و دردناکی بود . شاید از بس که تلخ بود ,  آشنا بود نزدیک بود واقعی بود . می دیدی از چیزی از سخن میگوید که فاصله چندانی با تو تجربه ها و دیده هایت ندارد . این تصویر از ریخت افتاده خانواده و انسان که اونیل ترسیم کرده بود عجیب آشنا بود . واقعی بود . تو می توانستی در آینه کلامشان  تصویر کج و از ریخت افتاده جهان پیرامونت را دقیق ببینی . می توانستی ببینی خانواده این آخرین پناهگاه انسان تنها و مضطرب امروزی با چه سرعت باور نکردنی رو به اضمحلال و نابودی میرفت . و انسان بیش از پیش تنها میشد . این بود تصویر واقعی انسان . خانواده در جهان امروز . این نمایشنامه برای تو برابری میکرد با بزرگترین  تراژدی هایی که قرن ها پیش قدما نوشته بودن .  شاید ازین جا می آمد آن بغض چند باره و چند باره وقتی که میخواندیش که گاهی میرسید به قطره اشکی  در پهنه صورت تو که آرام  و بی صدا پایین می آمد . کتاب را که تمام میکردی دوست داشتی تنها باشی . دوست داشتی از خویشتن بگریزی . دوست داشتی دوباره و دوباره آغاز کنی به خواندن .

این سیر قصه شکست بود . امید ناامید شده بود . رسیدن به سرزمین هیچ و پوچ بود . مواجه شدن با چهره عریان زندگی بود و زل زدن در چشمانش حتی اگر از چهره سوخته و چروکیده اش بر خود بلرزی . مهم شهامت  روبرو شدن بود نه در رفتن و  یک عمر زیستن در سایه خنک و گو ل زننده دروغ  . مهم این بود که اونیل به درستی  به انسان  امروز امید واهی و دروغین  نمیداد .

 اما این سیر قصه تنهایی  هم بود . قصه از دست دادن ایمان هم بود . گمگشتگی بود . جستن و پیدا نکردن بود . قصه آرزو های برباد رفته بود . تکه پاره شدن عاطفه و مهر بود . قصه گلایه بود .محکوم بودن و محاکمه شدن بودن .

چه قدر درد داشت وقتی آخر های نمایشنامه مری لباس عروسی خود را در دست می گرفت میچرخید و تو با بغض به این می اندیشی که انگار مری گذشته اش را جوانی اش را با حسرت در دست گرفته و میچرخد . فکر میکردی به این که  همه ما حتما روزی خود غبار گرفته و جوان خود را با انگشتانی کج در اوج گمگشتگی همچون مری با حسرت در دست میگیرم و با بغض می چرخیم . نگاه میکنیم به این تن شکوفا که خودمان آن را کشتیم . این تن شاید تجسم عینی همه آن چیزی باشد که باید میبود اما نیست . نشد . تجسن آرزوهای بر بادرفته شاید .

حیرت میکردی و تحسین که کسی بود این همه را برای تو در زمانه ای دیگر تنها  در 200 و اندی صفحه ترسیم  و تصویر کند . این سیر ... سیر در زندگی 4 آدم شکست خورده و تنها و نا امید بود . و تو با داشته هایت و دیده هایت این 4 آدم را میگرفتی جای کل آدم های زمین . اگر نه همه دست کم اکثیرتشان . این تصویر متکثر و شایع انسان امروز بود و هست .

عجیب بود که این سیر با شوخی و خنده  آغاز شد و دست آخر رسید به فروپاشی . و تو تعجب میکردی ازین همه فاصله بین شب و صبح انسان امروز .آدم ها در این دنیا همراده در حال باز خواست کردن خویشتن بودند و دیگران . هم محکوم بودن و هم حاکم . هم مظلوم بودن و هم ظالم . درست شبیه تایرون ( پدر ) .این دنیای تزلل بود و معلق بودن . هیچ کس در این دینا به تمامی مقصر نیست . همان طوری که تایرون نبود . آدم ها خود گرفتار در هزار تویی از رنج مصیبت هستن که کسی دیگر برایشان خلق کرده است .

اونیل تراژدی زندگی خود را ترسیم کرده بود در این نمایشنامه . ادموند بی شک اونیل بود در روزگاران رفته . اونیل هم مثل ادموند این نمایشنامه 6 ماه در آسایشگاه مسلولین بستری بود و اصلا از همان جا آغاز کرده بود به نوشتن . آن جا بود که هر چه تجربه زندگی داشت ( که همه هم تلخ بود ) ریخت در قالب کلمات شد از نام اورترین تراژدی نویسان دنیای امروز . پدر هم درست همانی بود که در واقعیت بود . پدر اونیل هم تا سال ها تنها یک نقش را بازی میکرد . شاید تاثیر فراوانش ازین می آد که اونیل جرئت کرده بود قصه زندگی خود را بنویسد و تو میدانستی این آدم ها تنها در دنیای محدود نمایشنامه نفس نمیکشند .کنار تو هستن . از کنار تو رد میشون . با تو آشنا هستن . میدی هر کدام ازین آدم ها شاید بخشی از وجود تو را میتاباندند به روبرو .

خط به خط و صفحه به صفحه این نمایشنامه بوی رنج و مرگ و نیستی میداد . کلام اونیل زنگ و تلخی کلام نیچه و کافکا را برای تو داشت . این دینا دنیای ترس بود ولرز .نه دنیای آرامش و راحتی  . انسان زائیده  هراس و اضطراب  است و تا به آخر در آن می ماند . ادموند آفریده هراس و رنج بود . این را مادرش میگفت که الان پشیمان بود از آوردنش به این دنیا . ادموند شاعری آتیه دار بود که اکنون  گرفتار بود در پنجه های چروکیده سل . با خود فکر می کردی حتی اگر از آن جان سالم به در برد در بازگشت از آسایشگاه چه خواهد دید جز ان چه قبل تر بود و آن چه بعد تر خواهد بود ؟ نیستی و فروپاشی .  وقتی کمی سرت را بالا می آوردی و نگاهی میکردی به صحرای پیرامونت چه قدر ادموند اطراف خود می دیدی .  و تحیسین میکردی اونیل را که این قدر دنیا را درست دیده بود . در این دنیا آدم ها تعمدا دست به ویران کردن خویشتن می زنن . شاید برای فرار از تنهایی . شاید برا ی گریز از دردشان . رنجشان . و تو اسم آن را میگذاشتی خود ویرانگری به مثابه راه درمان . این کار را مری ( مادر ) با مورفین میکرد و ادی با خودکشی ومشروب   جیمز با الکل  و گذران زندگی با روسپیان . هیچ وقت تلخی آن جایی که جیمز در اوج ناامدی میگفت : آماده بودم برم خونه و سرم را بزارم رو سینه یک زن و گریه کنم از خاطر تو نخواد رفت .

روزگاری پدر اونیل بعد از دیدن نمایش نامه ای از فرزندش گفته بود : آیا یوجین میخواد تماشاچی به خانه که رسید دست به خود کشی بزند ؟

حالا تو بعد از خواندن نمایشنامه های اونیل آرام آرام اشک میریزی و خوشحال میشوی از اینکه  کسانی هستن دنیا را شبیه تو ببین ...

سیر روز در شب / یوجین اونیل / ترجمه : محمود کیانوش / نشر اشرفی / چاپ اول / ۱۳۴۴

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 18:30  توسط امیر ساسان  | 

هیچ گلدانی

پشت پنجره من

منتظر دیدار باران 

نیست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 9:57  توسط امیر ساسان  | 

گاهی دراز می کشم در گهواره گرم یادمان های دور

زیر آسمان آبی  چشمانت

و تو را میبینم

که پروانه ای شدی و روی پنجره اتاق نشسته ای  

گهواره ام می لرزد !

کار آسمان است

آسمان هم به آسمان من حسودی میکند

اما چه قدر خندیدیم

وقتی   دید

این بار

 تو بالهایت را چتری کردی

تا گهواره من

و  پنجره تو را

سیل نبرد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 11:41  توسط امیر ساسان  | 

فتح پلاسان 4 امین اثر از مجموعه 20 جلدی روگن _ ماکار است . مجموعه ای که زولا طی سال های 1871 تا 1893 به طور پیوسته نوشته و انتشار داد . این مجموعه با داریی خوانواده روگن  آغاز و با دکتر پاسکال پایان میگیرد . در این عرصه عظیم چندین هزار صفحه ای زولا زندگی بیش از 1200 شخصیت رو در بستر مهمترین وقایع اجتماعی _ سیاسی روزگارانی که در آن میزست واکاوی و بررسی میکنه . زولا آورنده سبک ناتورالیسم بود و انسان رو تابع دو عامل وراثت و جبر میدونست .  وشخصیت ها رو هم با  توجه به این دوویژگی پرداخت خلق میکرد .

کتاب شرح درگیری ها و منازعات سیاسی در آستانه انتخابات در شهر کوچک به نام پلاسان  است که با حضور کشیش  غریبه و مرموزی به نام آبه فوژا رونددیگری پیدا میکند . حضور کشیش شرایطی رو فراهم میکند که خواننده با عمق فساد آشکار و نهان شهر  که بیش از همه در طبقه اعیان و اشراف وجود داره آشنا شه .

آبه فوژا یک روند بطئی آرام  و هوشمندانه   رو برا ی فتح پلاسان ( از نظر سیاسی )   طی میکنه و همراه با این سیر در ظاهر صعودی ( و در حیقیت نزولی ) کشیش برای رسیدن به قدرت و مقام زولا با با قدرت و موشکافی فراوان خواننده رو صفحه به صفحه در تعفن و تاریکی این مسیر فرو میبره .کشیش در این مسیر واسطه ای میشه که مخاطب نظاره گر نمایش حیرت انگیزی باشه   که شخصیت ها و در راس اون ها خود کشیش ها رذیالانه و در عین حال رقت آور و بی فرجام برای رسیدن به قدرت و مقام انجام میدن . حضور کشیش به نوعی حلقه گمشده ا ی که شهر و آدم ها پر از فساد ( رو که پیش از حضور کشیش نیز وجو داشت ) رو به هم وصل و این زنجیر رو کامل میکنه . در دنیای پلاسان همه در حال سواستفاده کردن و فریب دادن دیگری اند یا خود مورد سو استفاده قرار میگیرن . این گاهی باعث از بین رفتن مرز بین این  دو میشه . ادم ها گاهی فریب میدن و گاهی فریب میخورن . لحظه ای فاتح اند ( مثل آبه فوژا در اوایل و اواسط رمان یا موره در ابتدا  )  وچندی بعد مغلوب ( آبه فوژا در پایان موره در پایان  )  . چندی بالا هستن در اوج و لحظه ای بعدتر پایین و در زیر . فرقی . آدم ها از دورترین روابط تا نزدیک ترین اونها در این چرخه نفرت انگیز زیست و نفس میکشن  و گویی گریزی جز مرگ و دیوانگی (مث موره) ازین چرخه عبث و تکراری نیست . یا میسر رسیدن به امیال صاحبان قدرت میشی یا سرنوشتی جز تبعید و مسخرگی و دیوانه شدنو مرگ پیدا نمکنی ( مثل   مورت ) . کشیش از برادر و خواهر خودبرای رسیدن به خواستش سو استفاده میکنه . مورت از همسرش . اهالی فرمانداری و شهرداری از آبه فوژا . آبه فوژا از اهالی فرمانداری و شهرداری از مورت و... و همه از هم برای رسیدن به آمال خود سو استفاده میکنن .

 حتی رذالت به جایی میرسه که دختران آسیب دیده حاشیه شهر و کارگران نیز در ازین چرخه رهایی ندارن . اما شاید بیش از همه این مذهب که به عاملی برای زور گفتن تبدیل میشه . هرچند مذهب هم به نوعی خود مورد سواستفاده از جانب کشیش ها قرار میگیره . در حیقیت بزرگترین و قدرتمند ترین ابزار در دست آبه فوژا برای فتح شهر چیزی جز مذهب نیست . کشیش با بیدار کردن جعلی و افسار گسیخته شور مذهبی درون مورت اولین قدم رو در راه رسیدن به مقصودش بر میداره و هرچه این شور یاغی تر و بیشتر میشه کشیش هم به هدف خودش نزدیک تر . تا جایی که در نهایت در قدم های اول موفق به فتح خانه موره و مورت میشه که خود به زیبایی در اشلی کوچکتر بیان گر خیزش برای فتح پلاسان . شاید بهترین توصیف برای کشیش تشبیهش به ویروسی باشه که با ورودش به شهر تب اهالی بیمار پلاسان رو بیشتر و بیشتر میکنه . نکته تامل برانگیز اما چهره ای که زولا از کشیشان  و قدرت پنهان و ویران گرشون  ارائه میده . تقریبا هیچ کشیش خوب و مثبتی در رمان وجود نداره . چزی جز چهره هایی   قدرت طلب متزلل ظالم فاسد و بیرحم از این کشیشان در کتاب نمیبینیم . هر 2 کشیشی که در ظاهر رقابت اصلی میان آن دوست تمامی این ویژگی ها رو به تمامی دارا هستن و در نهایت یکی دیگری رو به شکلی زیرکانه حذف و نابود میکنه .

زولا شبکه ای  بسته از قدرت مذهیبی _ اقتصادی رو ترسیم  کرده که علاوه بر نشانه های بارز و آشکاری از وجود چنین  ساخت قدرتی با شباهت های   کم و زیاد در جهان پیرامون ما به گونه ای طراحی و ساخت بندی شده که گویی ورود هیچ آدم غریبه و تازه ای رو ( حتی اگر شباهت تام به خود صاحبان قدرت داشته باشه ) تاب نمی اره و سرنوشت چنین جسارت  و ورودی  چیزی جز حذف نیست . نوعی نیروی پنهان و نامرئی که سرمنشا اون جایی ورای و دورتر از پلاسان گویی بر شهر حکمرانی میکنه . آدم های داستان مناصب رو میان خود تقسیم کردن ( یا در حال تقسیم هستن ) و در این راه از هیچ زد و بندی هم روی گردان نیستن. حتی سایه ای هم از قانون وجود نداره و کنترلی هم از بالاتر نیست   هر چند بالاتر هم خود دچار همین فساد هستن شاید منشا این همه نا بسمانی در پلاسان بی قانونی و فساد کانون اصلی قدرت باشه  . دنیای پلاسان پر از زشتی و حقارت و سیاهی و پستی . شخصیت ها انگار برای رسیدن به مقام قهرمانی پستی و دنائت مسابقه جانانه ای ! با یکدیگر

گذاشتن و در این مسابقه از هر گونه ابزاری هم برای رسیدن به مقام اول استفاده میکنن . معدود آدم ها سالمی هم که در این دنیا وجود دارن نیز چاره جز رفتن یا سرنوشتی حذف شد ن از جانب قدرت رو ندارن . زولا به زیبایی و هنرمندانه خروش کشیش برا یفتح خانه فرانسوا و موره رو به طور همزمان و موازی در کنار تلاشش برای فتح  پلاسان تصویر میکنه . گویی که فتح خانه موره و مورت قدم اول در رسیدن به پلاسان . هر قدر کشیش به فتح پلاسان نزدیک تر میشه خانه هم ویران تر و بشتر و بیشتر فتح و اشغال میشه . گاهی این تصور به ذهن خواننده میاد که موره به نوعی زندانی و گروگان کشیش .

در دنیای پلاسان اما صحنه گردان های اصلی آدم هایی جدا از اون چه در ابتدا به ذهن میرسه هستن ( فلیسته روگن )  . حتی شخصیت های به ظاهر اصلی کتاب هم به نوعی چون عروسکی در دست این عروسک گردان ها هستن . شخصیت به ظاهر قدرتمند آبه فوژا هم در نهایت خودش به نوعی قربانی ( به طور همزمان هم قربانی و هم قاتل )  این شبکه پنهان میشه . آدم هایی که بعد ار افروختن آتش گسترده  کنار اون میشنن و گرم میشن و نگرانی جز سوختن ساعت دیواری خانه اشن ندارن .

به نظر من تصویری که زولا از چنین جامعه ای ترسیم میکنه همچنان تازه و گیراست . و در پایان این رو می خواستم اضافه کنم که :  روایت کتاب فوق العاده جذاب و سرگرم کنندست . نمونه قدرت بالای نویسندگی زولا فصل درخشان و بی نظیر سوختن خانه موره است ( فصل 22 ) که بسیار تاثیر گذار و دقیق از کار در اومده .

فتح پلاسان / امیل زولا / ترجمه : دکتر هوشنگ امیر مکری / چاپ اول ۱۳۸۸/نشر نیلوفر

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:22  توسط امیر ساسان  | 

خیابان شرم آخرین (۱۹۵۶ ) فیلم کارگردان بزرگ ژاپنی کنجی میزوگوچی ( ۱۸۹۸ -۱۹۵۶) . این کارگردان طی دوران کاریش که از سینمای صامت شروع میشه و تا اواخر دهه 50 و سینمای ناطق می رسه  بیش از 90 فیلم ساخت . و بیشتر از هر فیلمساز دیگری در سینمای ژاپن به کنکاش در  زندگی زنان به خصوص زنان حاشیه ای و روسپی پرداخته . بیشتر شاهکارای این  کارگردان هم  (  خیابان شرم , زنان شب  ,  زندگی اوهارا زن دلربا و  خانم موساشینو  ... ) با محوریت همین موضوع و تم ساخته شد . اما فیلم :

حنا :  وقتی به روسپی گری عادت کنی دیگه خیلی سخته که کنارش بزاری .

خیابان شرم شرح زندگی 5 زن در روسپی خانه با نام طعنه آمیزDreamland  در ژاپن پس از جنگ جهانی دوم . زنانی که هر کدوم برا ی گذران زندگی ( و انگیزه هایی دیگر که در ادامه یادداشت اشاره میکنم )  ناچار به تن فروشی شدن . میزوگوچی زنانی از 3 نسل رو کنار هم قرار میده تا تصویری تکان دهنده تلخ و تراژیک   از اوضاع و احوال اجتماعی اقتصادی فرهنگی اون روزها با تمکز بر زندگی این زنان  مطرود و حاشیه ای  ترسیم کنه . فیلم واقعا سندی محکم و همچنان تازه است  ازین معضل  با نگاهی به شدت انسانی و جامعه گرایانه و کهنه نشده .نگاه کارگردان به نهاد های اجتماعی که در ظاهر باید نگهبان حقوق این زنان باشن بسیار انتقاد آمیز . در ابتدای فیلم از طریق رادیو گفته میشه که قرار قاونی ضد روسپی گری تصویب بشه و بعددولت این زنان رو تحت پوشش خودش قرار بده . این قانون باعث امیدواری زنان روسپی خانه میشه برای یه زندگی بهتر و متفاوت .   اما در آخر فیلم متوجه میشیم این قانون تصویب نشده و بیشتر برای نوعی جلب حمایت سیاسی .

 کارگردان به این زن ها  نگاهی سمپاتیک و همدلانه داره و موفق میشه شخصیتی چند بعدی از اون ها ترسیم کنه . با اینکه اکثر زمان فیلم تو همین روسپی خانه سپری میشه اما حتی زمانی که میزوگوچی دوربینش رو کمی حرکت میده و به ناچار به خارج از روسپی خانه  برای زمانی اندک میاد چیزی جز ویرانی خرابه دورغ و تنهایی نشون نمیده . به عنوان نمونه در سکانس مهمی که یوری برای ملاقات تنها فرزندش بعد از سال ها به کارخانه محل کارش میره این دیدار در پس زمینه ای از ویرانه های به جای مانده از ساختمانی تخریب شده همراه با دود سیاه رنگ دود کش کارخانه ( که موکدانه نشان داده میشه )  که به آسمان میره ( انگار که شرافت و زندگی و شخصیت عشق این خیل اززنان که در کارخانه اجتماع مورد سواستفاده قرار میگره تبدبل به سیاهی فلاکت ببختی و فقر میشه و فریاد کنان به آسمان میره   ) صورت میگره . این شکل از میزانسن به شکلی استعاری یادآور   رابطه ویران شده و غیرقابل ترمیم مادر و فرزند( هر چند باز هم اشاره است آشکار به زندگی نابود شده  زن )  . فرزندی که تنها امید مادر رو برای کنار هم قرار گرفتن و از سر گیری زندگی دوباره ناامید می کنه . زنی که  قبل تر در اوج امیدواری و بی خبری و ساده دلی در دیالوگی از رویای کودکانه اش  برای ازدواج دوباره سخن میگه . ( مشخصا اشاره نمیشه اما انگار همسر سابق مرد در جنگ کشته شده ) . همین زن رو قبل تر در سکانسی میان جاده ای بی عبور تنها در حال گذر دیده بودیم . که باز هم بیان  گر تنهایی و فراموش شدگی  این آدم هاست . از دنیای بیرون ( در همون مدت  کوتاه )  دروغ فریب کلاه برداری هم البته کارگردان نشون میده . زمانی که یاسوری برای  ملاقلت مهمی در رستورانی به انتظار نشسته یکی از مشتری های دائمی خودش رو میبینه که با خانواده اش در حال غذا خوردن در حالی که چند دقیقه قبل مرد گفته بود کل خانواده اش رو در بمباران از دست داده !این سکانس مضحک و خنده دار به خوبی نگاه کارگردان رو به اجتماع پیرامونش نشون میده .این دروغ انگار مقدمه و مجوزی برای دروغ بعدی که خود این زن به مرد دیگه میگه . انگار دروغ مرد به زن این اجازه و حق رو میده که با دروغ گفتنش  به مرد دیگه ای به نوعی تلاف یکنه .   مقایسه خانواده کاریکاتوری ترسیم شده در  این سکانس با خانواده یکی از روسپیان حنا اما وجه تازه و همدلانه تر و  از نگاه کارگردان رو به این زنان  آشکار میکنه . خانواده روسپی گرم تر صمیم تر ومهربان تر اند و دست کم زن و مرد با هم صادق ترند و دروغ نمیگن  بر خلاف خانواده مرد که زن   بلافاصله دچار سوظن میشه و تفتیش رو آغازمیکنه .

نوع کادر بندی و میزانسن و طراحی صحنه میزوگوچی به شکلیه که   روسپی خانه ر ا در مقایسه با بیرون فضایی گرم تر و شاد تر و روابط آدم ها رو عاطفی تر همدلانه تر و انسانی تر تصویر  میکنه . گاهی به نظرم میرسید که شاید کارگردان اساسا روسپی خانه اصلی رو اجتماع و بیرون در نظر داره و نه dreamland  .

جز پول که انگیزه ثابت و مشترک تمام ز ن ها برای خودفروشی اما هر کدوم از اون ها دلایلی شخصی ترو امید ها و آرزوهای متفاوتی هم هم برای این کار دارن . یومکو  مسن ترین زن روسپی خانه برای بزرگ کردن تنها فرزندش تن به تن فروشی داده .  فرزندی که تا قبل از ملاقاتش مایه امیدوراری و حتی پزدادنش به زن های دیگست ( یکی از زن ها در دیالوگی میگه: خوش به حالت که پسر داری ) . حتی برای اینکه بتونه خونه ای در توکیو براش اجاره کنه بیشتر از همه کار میکنه ( هنوز نمیدونه فرزندش ساکن توکیو شده و کاری پیدا کرده )  . و تنها امیدی که شاید رنج و تحقیرش رو کمتر میکنه درک فرزندش از ایثار بزرگی که انجام داده  و درنهایت زندگی کردن دوبارش با اون ( یومکو از روستا به پایتخت مهاجرت کرده ). اما در ملاقاتش با بی تفاوتی و تحقیر فرزندش روبرومیشه . پسر در دیالوگی میگه : دیگه نمیخوام ببینمت بدکاره ... و درآخر فیلم در حالی که تعادل روانیش رو ازدست داده روسپی خانه رو ترک میکنه . چهره یومکو با اون 2 دندون افتاده جلو  حالتی دفرمه و از ریخت افتاده و رقت انگیز و در عین حال کودکانه به چهرش  میده . . آدمی رو یاد  کودکان 7 8 ساله ای که دندو هاشون تازه افتاده می ا ندازه . شاید با این تمهید کارگردان به بچه گانه و کودکانه بودن رویا و آرزوهای اون اشاره میکنه . چهره یومکو همزمان تصویر گر رنج تحقیر شاید کتک خوردن بدبختی و در عین حال بچه گانه بودن و کودک بودن است.

حنا با زندگی و سرنوشتش کنار اومده . اون هم تن فروشیش مثل یومکوشکل ایثار داره . امیدوار ترین زن روسپی خانست    . زندگی بخش . زمانی که همسرمسلولش در اوج درماندگی خود کشی میکنه ( این فصل از نظر کارگردانی فوق العادست با یه مقدمه هوشمندانه که با  صدای گریه نوزاد دردل  شب آغاز میشه ) اون رو نجات میده و بعد عتاب آمیز  میگه : ما که دزدی  نمیکنیم قتل هم نمی کنیم بچه حتما در آینده از ما ممنون میشه که خودکشی نکردیم . میزانسن این سکانس عالی هم طوری که دوربین کف زمین ( یه کمی برام یاد اور جای دربین تو کارهای اوزو بود ) مرد رو افتاده روی زمین نشونمیده و زن رو سرپا . که به نوعی بر شخصیت محکم تر  و مسلط تر  و ایتساده تر  زن نسبت به مرد تاکید میکنه . برداشت خودم این بود که حضور نوزاد کارکردی دو گانه داره .علاوه بر اینکه به هر حال نشانه از امید و زندگی و آیندست شاید به شکل دیگر نشان دهنده سرنوشت مشابه با یومکوست . بچه  مثل فرزند در اینده ( اگر البته وجو داشته باشه ) چزی جز اونچه فرزند یومکو گفت نمی گه .

 خود فروشی  هر دوی این شخصییت ها حالت ایثار و از خودگذشتگی داره . زن های که مستقیم تر و بی واسطه تر با جنگ روبرو بودن . این نسل جنگ دیده انگار باید دست به ایثار و از خودگذشتگی بزنه  تا تسل ها ی بعدی  زندگی  و نفس کشیدن  رو تجربه کنه .

انگیزه   میکی و یاسوری  بشتر حالت انتقام جویی و شاید هم کمی اعتراض داشته . روکی در دیالوگی گفته بود : زندگ یمن به خاطر 200000ین نابود شد .  و انگار با کلاه برداری از مرد  انتقام  زندگی فتا شده اش رو میگیره . میکی ( با بازی فوق العاده بازیگرش ) هم   به نوعی با  روسپی گریش انتقام زنبارگی پدرش رو میگیره . پدری که با هرزگیش باعث رنج همسرش میشده . البته من از کنکاش بیشتر در انگیزه های این ۲ کاراکتر میگذرم و گرنه این مقال  صفحه ها و صفحه ها ادامه پیدا می کنه ! پایان بندی فیلم واقعا عالی و هوشمندانه است . تلاش دختری ناشی و فروخته شده برای ورود به دنیای روسپیان با جیغ های زنی ( که به خوبی آینده این دختر رو نشون  می ده ) که از موسیقی متن به گوش میرسه .

با اینکه فیلم در گونه ملودرام  جای میگره اما اصلا متوسل به تمهیدات رایج برای گرفتن گریه از بیننده نمیشه .مثلا در  این گونه فیلم ها موسیقی رکن بسیار مهم و تاثیر گذاری  و نوسانات حسی مخاطب ( اگر اصلا به  مرحله ای  برسن که مخاطب داشته باشن ونه مثل بیشتر اثار بی ارزش و رایج مصرف کننده  و نیازی به یاد آوری نیست که  مصرف کننده و مخاطب در اثار هنری از زمین تا اسمون با هم فرق دارن ) رو تنظیم میکنه و بالا و پایین میبره .ا ما موسیقی این فیلم ( که خودش  میوتنه مبحثی جدا برای مطلب مفصل دیگه ای باشه ) به شدت مدرن ( اونم تو دهه 50 ) و غیر قراردادی و غریب . شخصا این شکل از موسیقی و استفاده از موسیقی رو تا قبل از اواخر دهه 50 و 60 و اثار کارگردان ها ی مدرنی مثل برسون  انتونیونی و... ندیدم و نشنیدم . میشه گفت فیلم اصلا موسیقی متن نداره و بیشتر  از صداهای خود صحنه استفاده شده . ( که منو یاد نگرش برسون به استفاده از موسیقی در سینماتوگرافیش میندازه ) موسیقی ساخته شده هم به نوعی ملودی گریز . پخش و پلاست . حالت جیغ های گیتار الکتریک در موسیقی راک و متال دهه بعدی رو داره .  هیچ تلاشی نشده که بر خلاف فیلم های این گونه گوش نواز باشه . در ساخت موسیقی از آواز جیغ گونه زنی استفاده شده که مدام نوسان پیدا میکنه . این موسیقی به بهترین شکل ممکن شرایط و موقعیت ناگوار و بهم ریخته و سیاه  زن ها رو تو فیلم نشون میده .آوای جیغ گونه زن هم انگار فریاد هایی که این زنان از رنج و فنا شدگی خودشون میکشن . بار دومی که فیلم رو میدیدم احساس کردم این موسیقی پیش گویانه  خیلی  قبل تر  از اینکه ما با شخصیت ها و فضای کلی فیلم آشنا بشیم یه تصویر و کدی از شخصیت ها و موقعیتشون و شرایطشون تو فیلم به مخاطب میده .

مثل تمام کار های میزوگوچی ( به خصوص در دهه 50 ) میزانسن ودکوپاژ و دوربین کارگردانی  عالی و بی نقص . با این که لوکیشن محدود اما کارگردان با میزانسن استادانه خودش  به خوبی بر این محدودیت غلبه کرده . اصلا به نظرم یه کلاس درس برای کسایی که میخوان تو لوکیشن محدود فیلم بسازن . میزوگوچی قبلا نقاش بوده به همین دلیل اساسا فیلماش از نظر بصری بسیار قوی  و متفاوت. هر چند خودم  اوج  استادی میزوگوچی در کاربا دوربین در فیلم افسانه ماه پریده رنگ بعد از بارش باران ( اوگوستو مونوگوتوری )   دیدم . .البته خود هم همین فیلم رو از همه کاراش بیشتر دوست دارم . میزوگوچی در سایه شهرت کوروساواست و شاید زمانی که اسم سینمای ژاپن به گوش خیلی ها میرسه ابتدا یاد کوروساوا می افتن . اما به نظر من  میزوگوچی از خیلی جهات کارگردان قوی تر متفاوت تر و غیرتجاری  تری نسبت به کوروساوا ( و خود هم فیلماشو بیشتر دوست دارم )  و شاید به همین دلیل که نسبتا کمتر شناخته شدست .

در نهایت اینکه خیابان شرم وصیت نامه ای با شکوه و فراموش نشدنی است  از این استاد بی بدیل سینمای ژاپن .

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 19:44  توسط امیر ساسان  | 

          

 

 

       Green grass                              

                        

Album : Real gone

 Song and lyric : Tom waits

Lay your head where my heart used to be
Hold the earth above me
Lay down in the green grass
Remember when you loved me

Come closer don't be shy
Stand beneath a rainy sky
The moon is over the rise
Think of me as a train goes by

Clear the thistles and brambles
Whistle 'Didn't He Ramble'
Now there's a bubble of me
And it's floating in thee

Stand in the shade of me
Things are now made of me
The weather vane will say...
It smells like rain today

God took the stars and he tossed 'em
Can't tell the birds from the blossoms
You'll never be free of me
He'll make a tree from me

Don't say good bye to me
Describe the sky to me
And if the sky falls, mark my words
We'll catch mocking birds

Lay your head where my heart used to be
Hold the earth above me
Lay down in the green grass
Remember when you loved me

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 20:51  توسط امیر ساسان  | 

-         نفر بعدی بیاد .

-         منم باها بیام ؟

-         نه بچه رونگهدار می ترسم بیاد داخل اذیت کنه .

-         پس خوب حرف بزنی ها . نذر کردم به امید خدا درست میشه .

-         نفر بعدی ؟؟؟

-         اومدم .

بچه شانه زن را عین چیزی با ارزش بغل کرده بود . خواب به آرامی میان چشمانش بازی میکرد . انگار از پشت شیشه ای مه گرفته میدید که در بسته میشود و پدر پشت آن گم . زن سنگینی بچه و کیف را ریخته بود در گام هایش . ستون های پارکینگ را که مثل سربازان صف بسته ارتش کنار هم قرار داشتند ,  رد کرد . از کنار تنها ماشین پارک شده گذشت . از میان دود سیگار که 2 مرد تکیه داده به ستون آخر بیرون میدادن رد شد پیچید سمت چپ و و نشست روی اولین پله . بالاتر پله میرسید به در وردی ساختمان . بچه را که حالا کامل خوابیده بود به آرامی از شانه اش جدا کرد و گذاشت روی پاهایش . بچه تکانی خورد بیدار نشد . تسبیحی از جیب کیفش بیرون آورد شروع کرد به ذکر گفتن . جز صدای نفس های آرام بچه و تنفس یکنواخت و منظم موتور خانه که پارکینگ را پر کرده بود صدای شنیده  نمی شد . از چاهی چند متر آن طرف تر بویی شبیه تن متلاشی شده کسی که مدت هاست خاک نشده بر میخواست . دختری که 2 پله بالاتر, نشسته بود کنار مردی که چرت میزد گفت : چند سالشه ؟

زن جاپه جاشد و کمرش را چسباند به دیواره پله دستانش رو دور سرش حلقه کرده بود و بی آنکه سرش را بلند کند گفت:  10 ماه . دختر لبخندی زد  .بچه را نگاه میکرد . بعد خم شد و از لای نرده های پله نگاهی به در انداخت . بسته بود . رنگ در به سبزی میزد. . انگار که کسی مشتی لجن را به آن  پرتاب کرده باشد و لجن هایی  تمیز نشده که  با گذشت زمان رنگ اول خود را از دست داده بودند . چند قدم جلوتر لوله های نقره ای رنگ آب و گاز سینه دود گرفته  دیوار را مثل پیچک ی چنگ زده و بالا رفته بودند سقف را طی کرده کرده و از آن طرف جائی زیر زمین پنهان شده بودند .   دختر بچه را میدی که آرام خوابیده بود . نور  تنها مهتابی سالم از ۲ ردیف مهتابی چسبیده به سقف را هم دیوار های سیاه رنگ در خود حبس  میکردند.  به نظر  می رسید جاهایی رو دیوار نو ر و سفیدی  در تلاشی ناکام  برای رهایی از سیاهی و دود گرفتگی لبه های تاریکی را با دستانش چنگ زده بود بیرون امده بود و سیاهی مثل جانوری وحشی روی سفیدی   افتاده و  آن را از هم دریده بود  . دختر  با آرنج به مرد زد و گفت : بابا بیدار شو . بعدی مائیم ها .مرد تکانی خورد سرش را از روی دیوار کنار پله برداشت و چرخاند . صدایی شبیه شکستن استخوان از آن بلند شد  . عین کسی که مشتی آب به صورتش بزند کف دستش را کشید روی گونه ها و چشمانش . گفت : بیدارم . مطمئنی ؟

 -         آره خود مرده گفت . از لیست خوند . بعد این آقایی که رفت داخل مائیم .

مرد شروع کرد به جستجو میان جیسب هایش . از پاکت مچاله شده بود تنهای سیگاری را که در آن باقی مانده بود بیرون آورد و آتش زد . دودش را با نفسی عمیق مثل کسی که آه بکشد بیرون  میداد . دختر سرش را که انگار و بی ان که بالا بیاورد گفت :

-         مگه دکتر نگفت نکشی ؟ هان ؟  چرا لجبازی میکنی ؟ میخوای یه اتفاقی برات بیفته اونم تو این وضعیت .

زن برگشت . نگاه به سیگار مرد انداخت . تا آمد حرف بزند مرد گفت : چیه خانوم ؟ ناراحتت میکنه برو یجای دیگه بشین .

-         بابا!!!

زن برگشت و دوباره مشغول انداختن تسبیح شد . مرد پکی  عمیق و طولانی زد. انگار که آخرین سیگار عمرش را میکشد, با حسرت نگاهی به آن انداخت و  روی پله خاموشش کرد . دختر با لبخند مرد را نگاه کرد و گفت : بابا خیلی خوب میشه اگه این درست شه ...

-         حالا بزار ببینیم چی میشه ؟

-         اگه استخدامت کنن من دوباره میتونم درسمو بخونم .

-         مرد دستمال مشکی رنگی را از جیبش بیرون آورد . دولا کرد و کشید روی پیشانی و شقیقه هایش . دانه های عرق  لوله شده در پیچ و خم  دستمال پنهان میشدن .

-         مامانم ... ماما ن د وباره میاد پیشمون دیگه ؟ نه ؟

مرد انگار که در چهره دختر به دنبال چیزی باشد او را نگاه میکرد سرش را برگرداند و خیره شد به دیوار دود گرفته انتهای پارکینگ. ترک نازکی دیوار را مثل رعدی   که شبی بارانی تن آسمان را چاک بزند کج تا پایین پیموده بود. گفت :

-         نه ... نمیدونم ...اصلا چه فرقی داره اون وقتی که ...

 -   فرق داره . چرا نداره ؟ خیلی چیز ها عوض میشه .

- اون  یه جوری رفته که فکر نکنم دیگه ...

-    اگر درست شه حتما میاد . خودش گفت . مگه نه ؟ به تو گفت . خودت گفتی ...

- انگار یادش رفته کی باعث شد ما بیایم این جا ...

 سرش را برگرداند  و دستش را تکیه داد به گونه اش . دختر با چشمانش زمین را میکاوید . انگار میان سنگ های سخت  آن در جستجوی چیزی بود که با نگاه کردن به مرد پیدا نمیکرد .  غروب نور سرخ رنگ خود را مورب  از لای شیشه های  در ورودی لخت و گرم پهن کرده بود  کف زمین . نور آرام آرام  میخزید پله ها را با سختی پایین می آمد و از لباس مرد و دختر بالا میرفت .   زن پایین تر  کاغدری را لوله کرده بود و به آرامی روی صورت بچه تکان می داد . گاهی هم نیم خیز شده از میان نرده به در بسته مثل کسی که منتظر خبر مهمی باشد نگاه می کرد . دختر برگشت انگار که خبر مهمی یادش آمده باشد گفت :

-         نذر کردم اگه این جا کا...

-         نذر کدوم تو هم . ندر کردم ؟ برای کی نذر کردی ؟ فکر میکنی کسی هست .  اگه بود که ...

ادامه نداد . انگار  نیرویی نامرئی کلماتش رو ازدرونش می دزیدیند و نمی گذاشتند به  شکل جمله ای از دهانش بیرون بیاید .

-     اگه بود که ماالان این جانبودیم که ...

-         بابا یواش تر تو رو خد ا مگه من چی گفتم آخه ؟ .  میخوای بگن این اهل داد وبی داد استخدامت نکنن .

مرد  آب دهانش را قورت داد و مکثی کرد و انگار که با خودش حرف بزند گفت :

-         باید تو یه لونه سگ که اینا میدن زندگی کنی . زنت بزاره بره .    با این بوی گند کثافتی که از اون جا میاد .از اون طبقه  بالا ...

-         بابا تو رو قرآن آروم تر ...

-         از اون طبقه بالا تا پایین هم باید هی بشوری که اینا خوششون بیاد یا نه . شبم که باید مثل بدبخت ها آت و  آشغالای خودشون و بچه هاشون برداری بزاری دم در.  بعد به من میگه نذر کردم .

 پاکت مچاله شده سیگار را بیرون آورد . با حالتی  که انگار  پاکت از سر لجبازی سیگار را جایی درونش پنهان کرده باشد آن را پاره کرد و انداخت زمین   .  در بازشد . زن سرش را از نرده های پله بیرون آورد  پایین و در نیمه باز را دید  مرد جوانی که پیراهن رنگ و رو رفته ا ی بر تن داشت بیرون آمد . نگاهی به اطراف انداخت . جلوتر که آمد زن را دید که نشسته بود روی پله ها . زن بلند شد . بر اثر حرکت تند او بچه تکانی خورد , چشمانش را باز کرد و شروع کرد به گریه کردن . زن همزمان که سعی میکرد بچه را آرام کند به سمت مرد رفت پرسید : چی شد ؟

_ حالا بیا بریم بعد بهت میگم .

_چی شد درست شد ؟ نزدیک پله ها رسیده بودند . بچه بی وقفه گریه میکرد .

-          نه . میگن باید ضامن بیاری ؟

-          تو چی گفتی ؟

-          میخواستی چی بگم . گفتم ندارم دیگه ؟

پله ها  را بالا رفتند . مرد خودش را کناری کشید تا آن ها رد شوند .  دختر گوشه ای کز کرده بود .زن و مرد آخرین پله را بالا رفتند . دختر   چهره بچه سرخ رنگ بچه  را می دید که اشک صورتش را پر کرده بود .  زن و مرد آخرین پله را بالا رفتند  در را  باز کردند و در تاریکی شب گم شدند .   

دختر به آرامی گفت : بابا... بابا ... نوبت ماست ها نمی ری ؟ میخوای منم باهات بیام ؟

نه ... باشی یا نباشی فرقی نداره .

 پله ها را پایین رفت .ستون ها را رد کرد از کنار تنها ماشین پارک شده در پارکینگ گذشت . در زد و داخل شد . 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 17:17  توسط امیر ساسان  | 

 

 

نمایش من با بازیگری آغاز میشه که به میان تماشاگران میرود در آن جا منتقدی را خفه میکند سپس از روی دفترچه سیاه کوچکی تمام توهین هایی را که در آن توجهش را جلب کرده با صدایی بلند میخواند بعد روی تماشاگران استفراغ میکند و سپس از صحنه خارج میشود و گلوله ای در سرش شلیک میکند .

اینگمار برگمان / دفترچه کار / 19 ژوئیه 1964

برای من انسان یک مخلوق عجیبه . یک فکر غیر قابل تصور . در انسان همه چیز هست از بالاترین تا پایین ترین . انسان تصویر خداست و در آن همه چیز هست . وقتی که هستی بشر خلق شد شیطان هم آفریده شد . بعداهریمن مقدسین پیامبران تاریک اندیشان و هنرمندان آفریده شدند . همه چیز در کنار هم وجود دارند . مثل تصویر های بزرگی که دائما در حال تغییرند . به این ترتیب باید حقایق بیشماری وجود داشته باشند . نه فقط یک حقیقت که ما با حواس گنگ خود درک کنیم . بلکه انبوهی از حقیقت که در پیرامون ما درون ما و بیرون ما وجود دارند . اعتقاد به هرگونه محدودیت صرفا ناشی از ترس و تعصب است . حدی وجود ندارد نه برای افکار و نه برای احساسات . حدی وجود ندارد . اضطراب است که حدود را می سازد ...

دیالوگ ایو ( لیو اولمن ) به شارلوت ( اینگرید برگمن )

1 شاید در اولین مواجه با فیلم بیش از همه رنگ و نور و تصویر متفاوت آن مخاطب رو متاثر کنه . فصل فصل پاییز. پس برگمان با همکاری فیلمبردارش اسون نیکوست ( همکار اکثر فیلم های برگمان ) خزان رو با همه خصوصیاتش از جمله رنگ بی بدیلش و اندوه بی پایانش در لحظه لحظه فیلم جاری میکنه . رنگ غالب سرخ , زرد قرمز حتی لباس مادر هنگام ورودش به خانه یا لباس سرخش وقت صرف اولین شام یا لباس قرمز رنگ اوا در زمان نوشتن نامه . . برگمان یک تابلوی پاییزی از روابط , آدم ها شخصیت ها لباس ها و چهره ها خلق کرده .این خزان زدگی حتی در روابط آدم ها هم هویداست . بیش از همه بین مادر و دختر شارلوت و ایو و کمتر بین ایو وهمسرش ویکتور . به خاطر همین که تقریبا در تمام فیلم یک نور ملایم پاییزی ( مخلوطی از زرد قرمز نارنجی ) روی چهره آدم ها افتاده .حتی در تیتراژ هم اسامی در زمینه ای از همین رنگ می آد . در نماهای داخلی البته این منبع نور گاهی مشخص شمع نیمه سوخته ای یا آتش درون شومینه و.... در لحظات آغازین فیلم با یک تکنیک فاصله گذاری برشتی ویکتور کشیش ( هالوار بیورک ) از آشنایی منجر به ازدواجش با اوا ( لیو اولمن بازیگر ثابت فیلم های برگمن از پرسونا به بعد ) میگه . زن در اتاق مجاور در یک نور ملایم پاییزی اوا نامه ای برای شارلوت مادرش ( اینگرید برگمن ) مینوسه و از او دعوت میکنه که بعد از 7 سال همدیگر رو ببینند . مادر نوازنده مشهور و جهانی پیانوست که دوستش لئوناردو به تازگی مرده . درهمین نامه برگمان به ظرافت و هوشمندی بخشی از خصوصات مادر رو پیش از ورودش به فیلم به مخاطب انتقال میده . اوا مضطرب و نگران . با خوصیات مادر آشناست . پس سعی میکنه نامه رو طوری بنویسه که مادر حتما بیاد . حتی انگار میدونه شاید در دفعه اول مادر جواب منفی بده .پس نامه رو به دقت مینوسه : نباید فورا بگی نه / کشیش نشین محل جادارای است / برای خودت اتاق جداگانه خواهی داشت / ما سرت را شلوغ میکنیم و هرجور که بتوانیم لوست میکنیم /

2- مادر دعوت رو میپذیره و به ملاقات دخترش میاد . با ورودش به خانه کینه های قدیم سرباز میکنه . مادر بعد از 7 سال بدون اینکه سوالی یا صحبتی از ایو در مورد زندگیش یا خودش یا این 7 سال دوریش کنه خودخواهانه شروع به صحبت کردن از دوست تازه در کذشته اش لئوناردو میکنه . مرگی که باعث اندوهگنی و ناراحتیش شده . میشه این جور حدس زد شاید اگر لئوناردو نمرده بود باز هم مادر به ملاقات دخترش نمی رفت . برگمان در کمال ایجاز و به هنرمندانه ترین شکل ممکن آخرین روز لئوناردو رو نشون میده .3 تابلوی زیبا از 3زمان مختلف در یک روز .صبح ظهر شب و بعد مرگ و نیستی . شعبده باز یبا نور بدون دیالوگ و پرگویی . هرچه قدر که فیلم جلوتر میره بیشتر با خصوصیات اخلاقی عجیب و حتی تنفر برانگیز مادر آشنا میشیم . مادر از آدم های مریض بدش میاد و متنفر حاضر نیست قدری آرامش و آسایش خودش رو حتی برای بچه اش به خطر بندازه . این قدر که اگر از قبل می دونست هلنا در خانه ایو دعوتش رو نمی پذیرفت .

شارلوت : باید بهم می گفتی هلنا اینجاست .

ایو : اگر میگفتم نمی آمدی .

.این رو خیلی پیشتر قبل از اینکه از زبان ایوا بشنویم ئر واکنش به حضور هلنا بچه معلول خودش در خانه ایو متوجه می شیم . دیالوگ ها تا قبل از همنشینی شبانه مودبانه اما به شکلی تحقیر آمیز . انگار مادر و دختر سعی میکنند درکمال ادب و آرامش با کلامشون همدیگر رو آزار بدن و گلایه کنن . فضای تنش زایی در سرتاسر فیلم حاکم . برمان تا قبل از اینکه این تنش رو به شکل یواضح و مشخص نوشن بده با استفاده ازین شیوه دیالوگ نویسی و اکت های 2 تا بازیگر به خوبی به مخاطب منتقل میکنه . به خاطر همین که در نقطه اوج فیلم بیننده خیلی ازین اشکارسازی و فاش گویی مستقیم خیلی تعجب نمکنه . چون که تا قبل از اون منتظر همچین واکنشی به این شکل بوده .

3- ایو : وقتی کوچک بودم تحسینت میکردم . اما بعد از دست پیانو زدنت و خودت خسته شدم . حالا به شکلی متفاوت تحسینت میکنم .

مادر در لباس سرخ از دختر میخواد که پیانو بزنه . این جاست که بیننده از احساس شارلوت و ایو نسبت به هم به طور تقریبا کامل آگاه میشه . ایو احساس اضطراب و نگرانی می کنه . آهنگی از شوپن مینوازه و شارلوت با سکوتش و پرهیز از نظر دادنش در مورد شیوه نواختن دختر و بعد با به رخ کشیدن اطلاعاتش در مورد موسیقی و و نواختنش با آرامی و در سکوت دختر رو تحقیر میکنه.

شارلوت : ایوا عزیزترینم .

ایو : فقط باید همینو بگی ؟

شارلوت : هر کس روایت خودش رو از هر اثر هنری داره .

ایو : دقیقا میخوام روایت تو رو از نواختنم بشنوم .

میشه در کلوزآپ شارلوت تحسین نسبت به نواختن ایو رو دید . اما خودبزرگ بینی غرورش شاید مانع از به زبان آوردن احساس واقعیش میشه .

جا عوش میشه و مادر با تکبر و غرور و فخر فروشی به دختر شروع به نواختن میکنه . کلوزآپ جادویی و بی نظیر برگمان ( خودم سینمای برگمان رو همیشه با این کلوز آ پ هاش به یاد میارم ) از چهره ایو مثل آینه ای درون زخم خوردهش رو بدون دیالوگ و با سکوت نشون میده . در نگاه ایو همه نوع احساسی نسبت به مادر هست : نفرت کینه رنج تحقیر دلخوری غم یاس نا امید ی و... فقط و فقط با اتکا به تصویر و سکوت . نگاه خاموش ایو فراموش نشدنیه .چه قدر هنرمندانه لیو اولمن تنها با حرکت دستش و بردنش نزدیک دهانش احسا حقارت خود شرو نوشن میده . حرکتی که نوعی حالت بچه گانه به او میده . سکوت ایو فراموش نشدنیه .

4- پسر ویکتور و ایو کمی قبل از 4 سالگی در آب غرق شده . ایو همچنان اندوهگین و ناراحت . غم و یاسش و نوعی سردی که در رابطه میون آن دوست انگار از مرگ اریک میاد . اریک مرد و خوشحالی و گرما ( هرچند ظاهری ) میان آن دو نیز گم شد . ویکتور میگه : مرگ اریک باعث شد پرده ای که میان ما کشیده شده بود خاکستری تر بشه . ایو با نوعی هیجان از جهان بینیش و نگرش کمی اگزیستنسیالیستیش میگه . مادر بی توجه به صحبت های او تنها میگه : بهتره قبل از اینکه هوا تاریک بشه بریم قدم بزنیم . باز هم مادر هیچ گونه تسکینی بر درد های فرزندش نیست .

5-ایو : . یک مادر و یک دختر . چه ترکیب وحشتناکی .از احساس ها و اشتباه ها و نابود کردن ها .همه چیز ممکن است به نام دوست داشتن و دلسوزی انجام شود . مادر باید زخم هایش را به دخترش منتقل کند . و دختر باید تاوان ناکامی های مادر را بپردازد . تلخکامی های مادر تلخکامی های دختر هم خواهد بود . مثل این است که بند ناف هیچ وقت بریده نشده است .

تنش و نفرت و برون ریزی احساسات در همنشینی شبانه بین مادر و دختر به اوجش میرسه . شارلوت با کابوسی از خوب بیدار میشه و پایین میره شروع به صحبت کردن میکنه . این جاست که مخاطب به عمق نفرتی که ایو از مادر و علت این نفرت پی می بره . انگار همه لحةه های فیلم تا قبل ازین فصل فقط مقدمه بودن . جوهر فیلم این فصله . مادر سعی میکنه خودش رو تبرئه کنه . شارلوت از احساس دخترش آگاه . شارلوت و ایو همدیگر رو تحقیر میکنه نقاب از چهره بر می دارن و و احساست واقعیشون رو نسبت به هم آشکار میکنن .مادر و مخاطب ازین همه تنفر دختر متعجب میشن . هر چند به او حق میدن . شارلوت جایی اعتراف میکنه نمیخواسته مادر باشه چون از توقعات فرزندش میترسیده . شاید این حرف بار گناه مادر رو کم کنه . درد و رنج و تحقیر و نفرت دراین فصل به اوج خودش میرسه . چهر های مادر و دختر عریان میشه . و ایو چهره ای هیولاگونه از مادر تصویر میکنه . چهره ای که حتی مادر رو هم می شکنه و به ترس و تعجب و گریستن میندازه .ایو : تو هیولایی آدم هایی مثل تو رو باید زندانی کرد .

مادر همواره از مسولیت های خود شانه خالی کرده . کار برای او مهمتر از دخترش بوده . اصلا تنهایی دختر و همسرش رو ندیده . خودخواه و خو رای بوده . هرچند شاید اینکه خود او در کودکی محبتی از پدر و مادرش ندیده کمی از بار گناهانش کم کنه . نکته مثبت فیلم به نظرم همین که برگمان در تصویر کردن چهره مادر یکسویه عمل نمیکنه . بیگمان مادر گناهکاره اما شاید کمی حق داشته باشه . فلاش بک ها تو این فصل عالین . خیلی خوب تنهایی بی پایانی که دختر باهاش زندگی کرده و همواره از چشم مادر دور بوده رو با یه نور غمگین و افسرده کننده نشون میده . اما شاید یکی از بزرگترین حقایقی که مادر به اون پی میبره گناهکار بودنش در معلولیت هلناست .  با خودم فکر میکردم آدم چه طور میتونه با بار این همه گناه که بعضیش ناخواسته است کنار بیاد ؟ واین طوری میشه که فیلمی مدت ها بعد از پایانش به زندگیش در روح و جان  تو ادامه میده . .. درد آدم های فیلم درد تو هم میشه و تو هم از رنج اونا رنج میکشی .

 

6- نمیشه از فیلم حرف زد و چیزی از بازی 2 بازیگر اصلی لیو اولمن و اینگرید برگمن نگفت . فوق العاده اند و از نظر من بهترین بازی های عمرشون رو نمایش می دن . حتی جاهایی به ظنرم رسید بازی اینگرید برگمن زیر سایه بازی اولمن قرار میگیره . نگاه ها حالت صورت و دستاش همه فراموش نشدنیه . اوج بازیش به نظرم جایی که احساسش رو نسبت به مادر آشکار میکنه . بی اینکه ذره ای اغراق در اون باشه . درد و رنج رو هر 2 تا بازیگر عالی نشون میدن . مسئله بعدی اینکه این فیلم اگر سیاه و سفید بود یا رنگش طور دیگه ای بود قطعا این تاثیر فعلی رو نمیگذاشت . شکل بصری بینظیر فیلم کار یکی از بزرگترین فیلمبردارهای معاصر ( که 2 سال پیش در گذشت ) اسون نیکوست . نمیتونم فیلم رو بار رنگ دیگه ای تصور کنم .

شاید این همه تلخی و سیاهی برای عده ای تحمل ناپذیر باشه . اما نمیشه مهارت برگمان رو در تصویر رنج ادمی نادیده گرفت . فیلم های برگمان من رو همیشه یاد کارهای داستایفسکی می اندازه . شیاید یکی از دلایلش این باشه که هر 2 این ها روان انسان رو میشناختن و از رنجش  آگاه بودن و به خوبی می تونستند اون رو تصویر کنند . شاید از بزرگترین تصویر کننده های رنج و درد  ادمی در این دنیا همین ۲ هنرمند بودن .  هوز بعد از چند بار دیدن دلم میخواد باز هم فیلم رو ببینم و ساعت ها و ساعت ها در مورد اون فکر کنم و حرف بزنم .فریاد های هلنا از یادرفتنی . این قدر که هنوز چهره و صداش تو گوشم زنگ میزنه . شاید بشه گفت به طور سمبولیک هلنا نشانه ای از رابطه ویران شده یا درون بیمار شارلوت  و حتی ایو .

7_ فیلم با تنفر شروع میشه و با بخشایش دختر نسبت به مادر  تموم میشه . میشه گفت سونات پاییزی فیلمی در باره رنج کشیدن تنهایی عشق  تحقیر و البته بخشایش .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 14:45  توسط امیر ساسان  | 

 

 فاکنر ادعا کرده که این رمان رو طی ۴۲ روز نوشته . وقتی کتاب رو خوندم و کنار گذاشتم و فکر کردم به اون چه که دیدم و شنیدم و حس کردم و خوندم باورم نشد . چه طور میشه کتابی با این همه ظرافت و پیچیدگی و عمق رو ظرف ۶ هفته نوشت جز این که نابغه باشی ؟ به نظرم برای اثبات نبوغ فاکنر و این که اون روبا خیال راحت جز بهترین و نو آور ترین نویسندگان قرن ۲۰ و بلکه تاریخ ادبیات گذاشت همین رمان نه چندان مشهور به تنهایی کافی باشه . محل وقوع ماجراهای کتاب مثل بیشتر قصه های فاکنر جایی حوالی یوکناپاتوفاست . آدم ها هم همون روستایی ها و کشاورزها و آدم های ساده و البته نامتعادل اثار دیگه فاکنرند . رمان شرح سفر پرماجرای یک خانواده روستایی برای عمل کردن به وصیت مادر ( که داره میمره ) برای خاکسپاریش توی قبرستان خانوادگی خارج از محل زندگیش . نمیدونم چرا وقتی که سفر آغاز میشه و قصه جلوتر میره به مخاطب ( حداقل من ) این احساس دست میده که سفر به نوعی بی پایان و سفر به هیچ و پوچ سفر به جدایی و از دست دادن . شکل روایی داستان طوریه که انگار فاکنر روبروی هر کدوم از شخصیت ها یه دوربین گذاشته و هرکدوم از اون ها به نوبت ( گاهی هم بی نوبت !) رو به دوربین قصه رو روایت میکنن . هر کدوم ار فصل های کتاب به نام یکی از شخصیت هاست . که مونولوگارند . به خاطر این شیوه روایی اطلاعات در مورد شخصیت ها و روابطشون و روحیشون و... به تدریج و آروم آروم به مخاطب داده میشه . ( که گاهی هم داده نمیشه !) بعضی از اتفاقات وهرگز تا آخر داستان باز نمیشن و نگفته و مبهم و ناقص باق می مونن . منو کمی یاد مثل افلاطون انداخت . انگار فاکنر بعضی جاها فقط سایه ای از اون اتفاق اصلی که داره میفته رو نشون میده . شخصت ها گاهی دچار به هم ریختگی ذهنی می شن به خاطر همین حرفاشون خیلی معنادار و منظم و مرتب نیست . مثلا بعضی از فصل های مربوط به دارل و وردمن . تو این شیوه روایت ( مونولوگ ) هرکدوم آدم ها یه بخشی از نقاط تاریک و سایه ها رو روشن میکنن و اتفاق ها از زاویه دید چند نفر که همی به نوعی انگار دنبال هم هستند روایت میشه . به زبان دیگه به جای اینکه نویسنده در قامت دانای کل ظاهربشه و همه چیز رو توضیح بده این کار رو به عهده شخصیت ها میذاره . اون هان که تصمیم میگیرن چی رو بگن و چی رو نگن و چه جور بگن ( که این چه جور گفتن خیلی مهم ) و چه جور ببین و چه قدر ببین نه نویسنده . مثلا تو فصل فوق العاده و استثنایی غرق شدن گاری تو رودخونه هرکی یه بخش از ماجرا رو و از یه مکانی میبینه . هرکدوم از آدم ها کنار هم قرار میگرن تا در نهایت تصویر سیاه و تاریک دنیای فاکنر رو بسازن . مثل یک پازل که هرکدوم یه تیکش رو میذارن تا درنهایت یک تصویر نه چندان روشن به مخاطب بدن . فضای رمان بسیار آشفته و بهم ریخته و تاریک و هولناک . حتی میشه گفت کمی آپوکالیپسی . فاکنر تو روایت داستان کاملا از یک دید سینمایی و بصری استفاده میکنه . این قدر که گاهی بعضی از جاها تقطیع شده و دکوپاژ شدست . اصلا مخاطب حضور دوربین و حرکتش رو کاملا احساس میکنه . مثلا به این قسمت از اولین مونولوگ دارل نگاه کنید :

من و جوئل داریم از سر زمین بر می گردیم . من از جلو اون از عقب . من پونزده قدمی از اون جلوترم ولی هر کسی که از انبار پنبه نگاه کنه ( فقط ببیند چه جور هنرمندانه زاویه دید یا دوربین! رو عوض میکنه و یه تصویر به نظرم لانگ شات از ۲تا شخصیت میاره ) ولی هر کسی از انبار پنبه نگه کنه کلاه حصیری پاره پوره جوئل رو یک سرو گردن بالای کلاه من می بینه . جاده مثل ریسمون شاقول یک راست رفته از ضرب پای آدم ها و آفتاب ژوئیه مثل آجر سفت شده از لای دو ردیف سبز بته های واگذاشته پنبه لب جاده میره می رسه به انبار پنبه وسط زمین اون جا که رسید انبار رو با چار زاویه قائمه گرد دور میزنه راهش رو از میون زمین می بره بعد اثر پا خرده خرده محو میشه .

این تصویری بودن حتی گاهی با افکت های صوتی هم همراه میشه . انگار بعضی از قسمت ها اواهای محیط تو کتاب طنین انداز میشه. توصیف موقعیت تو بعضی از جاها منو یاد تابلوهای امپرسیونیستی میندازه . فکر میکنم بهترین توضیح براش این باشه : توصیفات امپرسیونیستی آقای فاکنر ! مثل اون توصیفات عالیه فاکنر از صحنه جون دادن مادر . نویسنده گاهی به مرز یه نقاش ماهر و چیره دست که به خوبی استفاده از رنگ و سایه و روشن رو بلده هم نزدیک میشه . کلا یکی از تصویریترین رمان هایی که من تا حالا خوندم و با توجه به زمان نگارشش ( ۱۹۳۰ ) هم ارزشش بیشتر میشه . به هر حال اون موقع سینما به اندازه امروز تاثیر گذار نبود .

تو این سفر هر کدوم از اعضا یه دارایی مهم و با ارزششون رو از دست میده . دارل آزادیش رو از دست میده و هر چی به پایان سفر نزدیک میشه انگار بیشتر و بیشتر تعادل روانیش رو از دست میده ( هر چند اوایل کتاب هم یه نشانه هایی از نامتعادل بودن رو بروز میده حتی یه جایی گفته میشه مردم پشت سرش حرف میزنن و ابله خطابش میکنن ) و در آخر به جنون و دیوانگی کامل می رسه . این سفر به دیوانگی خیلی خوب تو مونولوگ هایی که دارل میگه بیان شده . به عنوان نمونه مونولوگ های نسبتا منطقی و مرتب دارل تو اوایل داستان با گذشت زمان هرچی بیشتر مبهم و آشفته و بی معنا و گنگ میشه . تا جایی که آخرین مونولوگش تقریبا تمامش از دایره معنا خارجه . وردمن هم دچار بهم روان پریشی میشه . حتی میشه گفت و فهمید همون سرنوشت دارل رو تو آینده داشته باشه . اصلا این شخصیت انگار کودکی دارل . جوئل که یه جوری شخصیتش تا آخر مبهم باقی میمونه اسبش رو از دست میده کش تنها پای سالمش و دیوی دل هم مورد تجاوز و سوئ استفاده قرار میگیره .تنها شخصیتی که به نظر سالم میمونه پدر . انگار همه این آدم ها و حتی مادر به نوعی قربانی پدر میشن . پر ارزش ترین داریشون رو از دست میدن تا پدر چیزی ( اینجا زن ) رو بدست بیاره .

شخصا این کار فاکنر رو بهترین کتابش میدونم .

گور به گور / ویلیام فاکنر / ترجمه : نجف دریابندری / نشر چشمه

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 18:31  توسط امیر ساسان  |